روایت حاج احمد از عملیات والفجر 9

خاطرات جنگ از زبان رزمندگانی که خود در میدان آتش و خون حضور داشتند خوش است.

کد خبر: ۵۸۴۵
تاریخ انتشار: یکشنبه ۴ اسفند ۱۳۹۲ ساعت ۱۸:۴۴

به گزارش ازناخبر،خاطرات جنگ از زبان رزمندگانی که خود در میدان آتش و خون حضور داشتند خوش است. چرا که آنان لحظات و صحنه هایی را درک کردند که هر فکر و خیالی عاجز است از وصفش.

 

 قسمت سوم

  خاطرات صفدر لک  (حاج احمد) جانباز 50 درصد و کارمند فعلی بنیاد شهید ازنا

 

 برای آوردن آب و غذا چه رنج­هایی را تحمل می­کردیم. ظرف­های آب را برداشته از کوه با قاطر به پایین می آمدیم و در آن سرما و گل و لای ظرف­ها را از آب پر می­کردیم و به بالای کوه می­رساندیم. چه بسا قاطر­هایی که می لغزیدند و در بین راه به ته دره سقوط می­کردند و آن روز بدون آب می­ماندیم.

 

با توجه به عدم وجود جاده از طرف جبهه خودمان واحد مهندسی رزمی تیپ 57  مشغول احداث جاده بود  که گاهی جاده از کنار مزار کهنه ی روستا های فاقد سکنه عراقی در نزدیکی  شهر چوارته از استان سلیمانیه عراق می گذشت و هنگام کندن جاده، توسط گریدر جمجمه و  استخوان مرده ها از مزار بیرون افتاد و ما مجبور به دفن مجدد استخوانهای مرده ها  گورستان کنار جاده  میشدیم

 

داخل سنگر های عراقی اکثر غذاهای آنان کنسرو شده بود حتی قوطی گوشت چرخ شده آلمانی و کنسروتن  ماهی و شیر خشک  که ما فکر می کردیم این شیر خشک ها متعلق به زن و  بچه های آنان می باشد لذا آنرا به دور می ریختیم و از قوطی های بزرگ شیر خشک 5 کیلوئی جهت  آب کردن برفها استفاده میکردیم  و یا قوطی کنسرو گوشت را جهت سیبل هدف می گذاشتیم و به آنان تیراندازی می کردیم بعدا که  امام جمعه وقت الیگودرز آقای میر مومنی   به خط  آمد گفت چرا این کنسرو ها را خراب می کنید گفتم آخه این ها آلمانی هستند و  احتمالا گوشت خوکند گفت بنده خدا عراقی ها  هم مسلمانند و گوشت حرام استفاده نمی کنند. و ما افسوس خوردیم که چرا این همه قوطی کنسرو  گوشت چرخ کرده را نابود کرده ایم !!!

http://upload.tehran98.com/upme/uploads/7fcfa7ecfffd0a2e3.jpg

 

مسئول حمله به ارتفاعات مشرف به شهرک نظامی چوارته‌ی عراق بر عهده گردان محبین کوهدشت بود.  و ارتفاعات به تسخیر گردان محبین در امده بود ولی چند روز بعد عراق بخاطر حفظ شهرک  نظامی چوارته تصمیم به باز پس گیری ارتفاعات نمود لذا گردان محبین احتیاج به نیروی کمکی  داشت و گردان ثارا... بروجرد و  گردان ابوذر که متشکل از بچه های ازنا و الیگودرز بود به یاری آنها رفتیم در حین حرکت من سربسر رحم خدا یعقوبی (مسئول فعلی امور تربیتی )ازنا گذاشتم گفتم متوجه شده ای که نور بالا میزنی گفت :یعنی چه تقی عظیمی گفت :یعنی جز شهدای امشبی !! گفت راست میگویی گفتم :دروغم چیه ؟ گفت حالا چکار کنم گفتم تنها راهش اینه که صورتت را خاک مالی کنی که نور صورتت از بین برود و جزء شهدا قرار نگیری و بنده خدا صورتش را خاکی کرد تا شهید نشود در این حین  جواد کوهشاری گفت دارن سربسرت میذارن !! در طول مسیر چشمه بسیار زلالی دیدیم که همه بدون استثنا از ان آب می خوردن و سرو صورت را  شستند و قمقمه ها را پر کردیم... از همان مسیر  یک گردان از تیپ نبی اکرم نیز  داشتند به جایگزینی نیروهای خودشان می رفتند

http://upload.tehran98.com/upme/uploads/7fcf0ae90b90a80a2.jpg

 

در طول مسیر گاهی مجبور به عبور از ارتفاعات و راههای مالرو شدیم یکی از بچه ها بنام عباس شرفی بچه روستای گنجه  بعلت خوردن سوسیس و کالباس زیاد  متاسفانه اسهال شدیدی گرفته بود و نیاز به رفع حاجت داشت  در حین انجام کار باعث کندی حرکت گردان می شد که خود داستان مفصلی دارد  هنگامیگه به ارتفاعات کاتو مشرف به شهر چوارته عراق رسیدیم تازه  نیروهای عراقی در حال آماده سازی  جهت باز پس گیری ارتفاعات کاتو  با انواع سلاحها بودند  نیاز به آب و غذا داشتیم یکدستگاه لندکروز مقداری آب و کمپوت و کنسرو به پایین ارتفاعات آورده بود با بی سیم به شهید مسعود توکلی گفت چندتا  از نیروها را بگو ،  بیان اینها را ببرن  ، متاسفانه بعضی از  گلوله های خمپاره و توپ عراقی ها  از کاتو رد میکردند و پشت  خط و جاده تدارکات اثابت میکرد لذا راننده لندکروز اصرار داشت که سریع مواد غذایی را تحویل دهد و برگردد  من و یکی از دوستان بنام مجید لونی جهت آوردن وسایل  از پایین ارتفاعات  به دستور فرمانده گروهان به پایین کوه آمدیم یکعدد برانکارد تاشو متعلق به نیروهای  عراقی را  پیدا کردم و دیدم خیلی سبک است در زیر آنفجارات ،  یک عدد 20 لیتری آب یک کارتن کنسرو  با مقداری میوه را روی برانکارد  گذاشتم و با مجید لونی   آن را با زحمت بسیار به  بالای ارتفاع بلند کاتو بردیم   ... اولین بار بود که  پرتقال پیوندی وارد جامعه شده بود و ما نیز ندیده بودیم  هنگامیکی هر پرتقال  را باز میکردم می دیدم خونی است فکر میکردم که  چون اینجا جبهه است و آتش و خون می بارد اینها در اینجا بدینصورت در آمده اند اکثر بچه ها هم وقتی باز میکردن می دیدند قرمزه نمی خوردند  هنگامیکه به بالای  ارتفاعات کاتو رسیده ام دیدم هلی کوپترهای عراقی بچه ها را کلافه کرده بودند و با موشک و تیر بار و هرچه که داشتند آتش می ریختند 5الی 6 ساعت مقاومت کردیم در آن وضع ماندن آنجا خودکشی بود نیروهای کماندوی عراقی مثل مور و ملخ با آتش پشتیبانی هلکوپتر ها  در حال حمله به مواضع ما بودند با شلیک هر راکت کلی از بچه ها زخمی شهید و یا دچار موج گرفتگی می شدند ما همه نوع آموزش دیده بودیم الا جنگ کلانش با هلیکوپتر ، با اصابت هر راکت در میان صخره های سنگی علاوه بر ترکشهای راکت هزاران تکه سنگ بصورت ترکش به اطراف و بچه ها اصابت میکرد  آتشباران شدیدی شروع شده بود بشدت ارتفاعات کاتو مشرف به شهر چوارته از همه طرف با همه نوع سلاح سنگین کوبیده می شد تا شرایط برای هجوم نیروهای کماندهی عراقی فراهم شود  نقطه به نقطه ارتفاعات خط کاتو زده می شد گردان محبین تلفات بیشتری داده بود  تصمیم برگشتن در بین همه زمزمه شد  بعضی می گفتند دستور عقب نشینی از قرارگاه آمده  !! چند روز بی خوابی و غذای  و خستگی زیاد بر نیروها تاثیر بدی  گذاشته بود  ، نیروهای  کماندوی عراقی  با پشتیبانی هوایی در حال پاتک سنگین و درحال بالا آمدن از صخره ها  بودند سید حجت موسوی بجای چفیه  شال سبزی را  دور گردنش بسته بود و جهت حفظ روحیه گردان آرپیچی یکی از بچه را گرفت وبالای خط راس  کوه رفت  در یک موقیعت به طرف یکی از چرخبالها  عراقی شلیک کرد همزمان چرخبال بطرف پایین خیز برداشت  و سید حجت ا... موسوی  گفت ا... اکبر ! ا... اکبر !      زدمش ! زدمش !  ا...کبر ،  بچه همه خوشحال  سر های خودشون بالا آوردن که سقوط چرخبال را ببینند که دوباره چرخبال آمد و بطرف بچه ها دوباره شلیک کرد  بالا و بنده خدا سید حجت کلی ناراحت  شد ...  شدت آتش خیلی  زیاد شده بود  بعضی از دوستان گفتند ما جلوی یشان رامیگریم شما بروید و بعد ما به شما می پیوندیم تعدادی از  شهدای که در ساعات آخر به شهادت رسیده بودند  را نیز مجبور بودیم جا بگذاریم  چرا که نیروهای عراقی با پشتیبانی هوایی  در حال بالا آمدن از ارتفاعات بودند   مجبور شدیم که سریع خودمون را به پایین ارتفاعات  برسانیم  بعضی برای حرکت  سریعتر تجهیزات نظامی خود را  باز کردند و آنها را انداختند تا سبک تر بتوانند  عقب نشینی کنند و ما  بصورت نامنظم بطرف عقب حرکت کردیم غروب شده بود و   تاریکی شب دوباره همه جا را گرفته بود  متاسفانه در آن شب  نظم گردان به هم خورده بود و مسیر حرکت در تاریکی مطلق نامعلوم بود و بچه ها به دسته 5 الی 10 نفره تقسیم شده بودند که اگر به کماندوهای عراقی که پشت سر ما هلی برد کرده بودند  فقط یک گروه  مورد حمله قرار گیرد  همه  سعی میکردیم که بسوی مواضع 2 روز قبل برگردیم   ، تعدادی از  بچه های گردان ثارا... بروجرد هم در حال برگشت بودند با کلی مجروح و شهید که بهمراه داشتند از میان آنها رمضان لشنی  معروف به عمو  رمضون و جلال ابراهیمی و حاج اصغر لشنی را شناختم  سلام رفقا تکیه کلام عمورمضان هنگام رسیدن به جمع دوستان ورزمندگان بود با عمو رمضان حال احوال کردم گفت فرمانده گردان ثارا... محمد علی گودرزی  هم شدیدا مجروح شده و فکر نکنم زنده به عقب برسد بخاطر آقای گودرزی  خیلی ناراحت و نگران  بود .گودرزی فردی با تقوا با اخلاص شجاع دلاور و خود ساخته بود که بین  همه رزمندگان مخصوصا بروجردی ها بود  مقداری راه در تاریکی آمدیم راه را گم کرد ه بودیم .

http://upload.tehran98.com/upme/uploads/7fcfc2109dfbb9eb4.jpg

 

  در تاریکی هر گروه بطرفی که فکر میکرد راه درست است میرفت   هوا بشدت سرد شده بود از پایین  ارتفاع هنگام  انفجار گلوله های توپ   سنگری  در بالای کوه دیدم گفتم احتمالا جان پناه گرم و مناسبی باشد  من با مهندس  تقی عظیمی ،  سید مسعود موسویان و منصور جوکار ،  افشار و ... به بطرف بالای ارتفاع  حرکت کردیم  گفتم شاید خوراکی پیداکنیم و لاقل شب را استراحت کنیم تا فردا که لاقل در روشنایی مسیر را تشخیص دهیم  و اشتباها به اسارت در نیایم در تاریکی مطلق  وقتی به سنگر رسیدیم دیدم یک سنگر خالی دشمن می باشد و یک زیلو در کف آن پهن می باشد بچه دیگر توان راه رفتن نداشتند گفتند سرپناه و  جای خوبی است برای خوابیدن تاصبح که ادامه راه را برگردیم لا ا قل اینجا هم گرمتره  !! تا صبح از سوز سرما خوابمان نبرد بعد از نماز   صبح که هوا گرگ ومیش بود خواستم بطرف مواضع خودمان حرکت کنیم متوجه شدیم که مقداری بالاتر یک  سنگر پر از پتو بود ه!!!   در حالیکه ما از سرما تاصبح نتواستیم بخوابیم و سنگر بعدی سنگر تداراکات با کلی خوراکی بود به اندازه نیاز و جا خوراکی برداشتم   متوجه شدیم که  اینجا مقر قرارگاه لشگر عراقی ها بوده که به سلیمانیه  فرار کرده بودند  ...  بعد از کلی پیاده روی   صدای  شلیک  مینی کاتوشا را شنیدیم  بطرف صدای  مینی کاتوشا حرکت کردیم  که دیدم رضا جدیدی ( مسئول فعلی اطلاعات نیروی انتظامی اراک ) و شهید حشمت بیات در حال شلیک بطرف مواضع دشمنند  رضا جدیدی گفت من بسیم چی مینی کاتوشا هستم گفتم چرا این دوست  شما صلیب به گردنش است گفت بچه شهرستان سلماس و مسیحی می باشد و تازه  مسئول قبضه   مینی کاتوشا ما  است  از شهید حشمت بیات و دوستانس خداحافظی کردیم و  با هر درد سری که بود کنار جاده پایین ارتفاعات رسیدیم لند کروز  متعلق به تیپ نبی اکرم باختران  را به زور  را نگه داشتیم آنقدر  نیرو سوار ش شد تا جاییکه  سپر عقب  لندکروز روی زمین کشیده می شد   بعد از طی مسیر ما بقی را با پای پیاده به ارتفاعات ناصر یک رسیدیم ... چند روزی در آنجا بودیم  بعد از 15 روز جنگ و گریز بعد از آرم شدن اوضاع   ، ارتفاعات فتح شده تحویل نیروهای تازه نفس گردانهایی از  لشکر 77 لشکر 21 حمزه و 55 هوابرد شیراز  نیروی زمینی ارتش شد در حین جابجایی من حسن حاجیوند بچه روستای طیان که اکنون راننده مینیبوس روستا است را دیدم که گفت من اکنون جمعی گردان 110 ، از لشکر 77 خراسانم و گفت ما داریم می رویم  جهت پدافند عملیات والفجر 9 و همانروز  که بر اثر ریختن آتش تهیه زیاد مجروح شد ... و ما  بعد از جمع کردن وسائل  به عقب جبهه دوباره همان مسیر طولانی را با پای پیاده  تا خط مرزی طی کردیم و بعد از یکروز پیاده روی   به قرارگاه پنجوین مراجعه کردیم در حالیکه تعداد زیادی از دوستان شهید مجروح  شده بودند و دیگر در میان ما نبودند گروهان 90 نفری ما اکنون نصفه شده بود و جای خیلی ها خالی بود در پنجوین شهید علی محمد  نقیبی و محمد رضا  علیخانی  دستور جمع آوری مهمات موجود وتجهیزات  را دادند  و  تمامی اسلحه ها را تحویل دادیم  بجز اسلحله های فرمانده هان جهت تامین جاده در مسیر رفت برگشت و دفاع جهت جلوگیری از حمله ضد انقلاب ، چادر ها را  بار کامیونها کردیم ،چندین مینی بوس کامیون و اتوبوس جهت حمل گردانها از مسیر پنجوین مریوان سنندج کرمانشاه اندیمشک آمده بودند  قصد سوار شدن داشتیم  بعضی از گردانها  سریع سوار اتوبوسها و مینی بوس شدند فرمانده ترابری تیپ که از دور نظاره گر بود  دید ما خیلی آرام در زیر بارش باران  در حال سوار شدن به کامیونها هستیم  گفت شما کجایی هستید گفتیم ازنایی و الیگودرزی ،[ گفت آفرین بر این حرکت شما همیشه بچه های ازنا و الیگودرز در تمامی جبهه ها  نمونه بوده اند  دستورداد که کسانیکه سوار اتوبوسها و مینی بوسها هستند را تخلیه و ما را جایگزین آنها نمود دربین راه بچه ها گاهی دعا و گاهی شوخی و مزاح میکردند راننده اتوبوس خیلی ناراحت بود و بیشتر جاها مخصوصا سر بالا هایی یواش میرفت محمود حجتی گفت بذار الان من درست ش میکنم با بسیم گروهان پشت سر راننده تماس  گرفت و شروع با مکالمه کرد ،  بلند بلند  که راننده نیز بشنود گفت بچه قراره  هواهپیماهای عراقی اینجا را بمباران کنند راننده چون ماشینش را خیلی دوست داشت گاز ش را گرفت و بچه سرشان را انداخته بودن پایین و میخنند ید ند که دیدم  حمید نیکدل  گفت در شان شما بسیجی ها نیست این حرکات ،

 

http://upload.tehran98.com/upme/uploads/7fcf648c5c5783c95.jpg

و موقع بازگشت از ارتفاعات هزار قله، استقبال مردم بانه و مریوان بهترین  هدیه‌برای گردان ابوذر بود. « گردان 300 نفره‌اي كه با حدود 7 يا 8 دستگاه اتوبوس از پادگان شفیع خانی اندیمشگ  به جبهه مریوان  اعزام شده بودند حال  چند اتوبوس آن کم شده بود چرا که تعدادی به شهادت و خیلی ها  به افتخار جانبازی رسیده بودند و اکنون در بیمارستانهای کشور پراکنده بودند بعد از پایان عملیات کل گردان ابوذر ابتدا از جاده بروجرد  با  اتوبوسها  به ازنا آمدند  در شهر با بلند گو اعلام شده بود که امروز بعد از ظهر گردان ابوذر به شهر ازنا وارد می شود چون اون موقع جاده کمربندی وجود نداشت  در ازنا با هماهنگی احمد رضا قلی و علی محمد نقیبی  با فرماندهی  سپاه ازنا  استقبال بسیار باشکوهی از گردان ابوذر با شیرینی و اسپند و قربانی کردن گوسفند  در بلوار سپاه  توسط سپاه ،  مردم و خانوادههای ازنایی  عضو گردان ابوذر  به عمل آمد و بعد از پیاده کردن ما در سپاه  ازنا مابقی  بچه های گردان  به الیگودرز رفتند

 

بعد از پایان مرخصی درابتدای سال 65  دوباره به اندیمشگ و  پادگان شفیع خانی رفتیم  پادگان در سکوت متلعق بود خبری از بچه های گردان محبین گردان  انبیا ،گردان  ثارا... و مالک اشتر نبود پادگان مهر سکوت غم انگیزی بر لب زده بوددر میدان صحبگاه و جلوی  تابلوهای گردان کسی نبود به  محل استقرار گردان ابوذر رفتیم پادگان خلوت خلوت بود  ایام عید نوروز بود دکتر حسن باجلان زیارت عاشور یی خواند که هنوز حس حال ان در روح و روانم وجود دارد خیلی با حال بود تا بحال علرغم حضور در مراسمات و دعا های مختلف  هنوز خاطره و حسش فراموش نشدنی است  به زورخانه ای  که توسط بچه ها و فرهاد پرهیزکار و با مدیریت بابا طاهر گودرزی  کنده شده بود رفتم سوت و کور بود بابا طاهر دیگر مرشد خوانی نمیکرد و صدای زدن ضرب وی  خاموش بود  این برای ما خیلی ناراحت کنند ه بود.بدین خاطر با مابقی  دوستان  همگی  پایان ماموریت گروهی در یک برگه  گرفتیم  و پادگان شفیع خانی را با آنهمه خاطراتش ترک کردیم   یاد زمستان قبل از عید ،  یاد وضو با اب سرد ،  یاد میدان مین ،  یاد حمل شهدا و مجروحین با قاطرها  ، یاد گریه ها در نمازو دعا  یاد جر و بحث  فرماندهان با نوجوانان برای عدم شرکت در عملیات ،  یاد گریه و   اصرار و خواهش تمنای  آنان جهت شرکت  در عملیات یاد نفت کردن چراغ علائدین و فانوسها یاد غذای های همیشه سرد و یاد جمع کردن چادر ها و وسایل در میان گل و برف وباد و باران  و بالاخره  یاد مسعود صادقی ، جواد کوهشاری ، قاسم خنجری و...  و  همه گمنامانی  که در آن سوز و سرما دلاورانه  و گمنام جنگیدند و برف سپید را که چون حریری بر زمین گسترده شده بود با خون سرخ خویش، رنگین کردند برای همیشه به خیرو پر رهرو باد!

 

دوری و فراق دوستان روحم را بیش از پیش می آزارد! این بود که مجددا با صدا در آمدن شیپور  اعزام کاروان  سپاهیان حضرت محمد(ص)   برای انجام  عملیات کربلای 4 به بادوستانی  جدید مثل سعید عبدالوند رضا میر مرادی امیر فریدنی ، محمود صوفی ، سلمان اسلامی ، حاج محمد نیکدل  و ...  به  شلمچه  اعزام شدیم  ...و...

 

ایام خوش آن بود که با دوست بسر شد   باقی همه بی فایده و دربدری بود     

   راوی صفدر لک   (حاج احمد )   جانباز 50 درصد و کارمند بنیاد شهید ازنا

منبع خبر: ازناخبر
نویسنده : صفدر لک(حاج احمد)

مطالب مرتبط:
برچسب ها: والفجر9 ازنا 
برای دریافت جدیدترین بسته اخبار روز اینجا کلیک کنید   
نظرات بینندگان
غیر قابل انتشار: 2
انتشار یافته: 43
علی فره بخش
|
Iran, Islamic Republic of
|
۰۶:۵۹ - ۱۳۹۴/۰۷/۰۶
1
2
خیلی زیبا بودوجاداره ازدبیرخوب وعزیزم آقای داریوش ریاحی تشکروقدردانی کنم ایشان این موضوع رابه تمام دانش آموزان کلاس پیشنهاددادندوخیلی ازایشان تشکرمیکنم....دمتون گرم خیلی مردبودین
پاسخ ها
امیر حسین محمدی
| Iran, Islamic Republic of |
۰۶:۰۳ - ۱۳۹۴/۰۹/۰۹
سلام داستان جالبی بود و من از اقای ریاحی ممنونم که این مطلب را به ما معرفی کردن تا ما بیشتر درباره ی دوران جنگ و سختی ان بدانیم

علي رضا جانبزرگي
|
Iran, Islamic Republic of
|
۰۹:۵۵ - ۱۳۹۴/۰۴/۲۰
0
1
سلام برهمه دلاور مردان گردان مالك و سلام ويژه به مردان گروهان شهيد توكلي ،
علي رضا جانبزرگي
|
Iran, Islamic Republic of
|
۰۹:۵۰ - ۱۳۹۴/۰۴/۲۰
0
1
ياد و خاطره شهيد روزعلي خاكباز بخير ،شهيدي قهرمان كه هرگز در مقابل دشمن يك قدم عقب نشيني نميكرد .روحش شاد وراهش پر رهرو
داود و سعید عبدالوند
|
Iran, Islamic Republic of
|
۰۷:۲۲ - ۱۳۹۴/۰۲/۰۵
0
1
یاد بسیجیان دریا دل و عزیزمان دکتر مرتضی رضیعی بخیر باد.
لک
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۰:۲۶ - ۱۳۹۳/۰۲/۲۱
0
2
بسیار خوب بود فدای معرفت وشجاعت فرزندان نیک ازنا
دوست دار شهدا
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۲:۵۲ - ۱۳۹۳/۰۲/۱۱
0
2
هی دست می‌رود به کمرها یکی یکی وقتی که می‌رسند خبرها یکی یکی خم گشته است قد پدرها دوتا دوتا وقتی که می‌رسند پسرها یکی یکی باب نیاز باب شهادت درِ بهشت روی تو باز شد همه درها یکی یکی سردار بی‌سر آمده‌ای تا که خم شوند از روی دارها همه سرها یکی یکی رفتی که وا شوند پس از تو به چشم ما مشتِ پُر قضا و قدرها یکی یکی رفتی که بین مردم دنیا عوض شود درباره‌ی بهشت نظرها یکی یکی در آسمان دهیم به هم ما نشانشان آنان که گم شدند سحرها یکی یکی آنان که تا سحر به تماشای یادشان قد راست می‌کنند پدرها یکی یکی
ناشناس
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۱:۱۷ - ۱۳۹۳/۰۲/۰۵
0
2
خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم
استرکی
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۰:۱۵ - ۱۳۹۳/۰۲/۰۲
0
2
بسیار زیبا و تاثیر گذار بود
باز مانده از یاد رفته
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۱:۱۷ - ۱۳۹۳/۰۱/۳۱
0
2
زهره سازی خوش نمی‌سازد مگر عودش بسوخت یاری اندر کس نمی‌بینم یاران را چه شد دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست خون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد کس نمی‌گوید که یاری داشت حق دوستی حق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد لعلی از کان مروت برنیامد سالهاست تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار مهربانی کی سرآمد شهریاران را چه شد گوی توفیق و کرامت در میان افکنده‌اند کس به میدان درنمی‌آید سواران را چه شد صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد زهره سازی خوش نمی‌سازد مگر عودش بسوخت کس ندارد ذوق مستی میگساران را چه شد حافظ اسرار الهی کس نمی‌داند خموش از که می‌پرسی که دور روزگاران را چه شد
مجید
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۰۹:۰۲ - ۱۳۹۳/۰۱/۲۸
0
1
با سپاس از مدیریت ازنا خبر که با این مطالب دل انگیز، دل مان را آسمانی کرد
عبدالوند
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۰۱:۳۹ - ۱۳۹۳/۰۱/۲۶
0
1
فدای تموم بچه های ازنا باغیرتاش
محمود رضا ستوده
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۰۶:۵۲ - ۱۳۹۳/۰۱/۲۵
0
1
کربلای جبهه ها یادش بخیر ؛ یاد عملیات حاج عمران در فصل بهار با پرکشیدن دوستان وفرمانده عزیز ودوست داشتنی درویش علی شکارچی وروحشان شاد وراهشان پر رهرو باد
نوری
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۰۹:۳۷ - ۱۳۹۳/۰۱/۲۳
0
1
کاش به خانه ی و رزمندگان و آسایشگاه و بیمارستان مردان مرد جبهه ها سرکی میکشیدیم تا وضعیت این دلاورمردان دیروز را به عینه در آرشیو مردمک چشممان حکاکی می کردیم وای به روزی که ما از این شهدای زنده غافل شویم و به این ارزشها ارج ننهیم همه ی ما مدیون خانواده و خود آنها هستیم / ارزش هر جامعه به جانفشانی مردان مردش بستگی دارد . درود بر شرفشان .
زمانی
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۰۸:۱۹ - ۱۳۹۳/۰۱/۲۳
0
1
خوشا بحا شهدا خوشا بحال آن روزگاران
عبدالله
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۰۷:۱۶ - ۱۳۹۳/۰۱/۲۲
0
1
سلام فقط نام سرشناسها را و درجه دار ها نبرید کسانی بودند که نام و جانشان را دادند و بعضا هستند ولی گمنامند و بی توقع ودرجه و نامی ندارند در این دنیای وانفسا/
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۰۸:۱۷ - ۱۳۹۳/۰۱/۱۷
0
2
چرا نامی از شهید مجید شفعیی نبود
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۰۱:۱۶ - ۱۳۹۳/۰۱/۱۶
0
1
بعد نبود
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۰۹:۴۹ - ۱۳۹۳/۰۱/۰۵
0
1
دلها زنگ گرفته است ازهیاهوهای دروغین زندگی ... دلتنگ زیارت قبرتوام وبطلب تازیارت کنم قبرتورا... خوش بحالت رفتی وندیدی روزگارمان را... عجب آشفته بازاری داریم اینجا... دروغ وغیبت که هیچ، آسوده دین میفروشیم اینجا... قرآن بخوان ودعاکن، برای بی معرفتی ما... دیگر از هفت تپه خبری نیست... کسی اصلا به فکر هفت تپه نیست... امان از فراموشی ها.. امان از بی معرفتی ها...
ن رضایی
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۰۹:۳۴ - ۱۳۹۳/۰۱/۰۵
0
1
سرزمين لاله‌ها یادش بخیر ... ... روي زمين دنبال آسمان نگرديد؛ هر چه هست آن بالاست.
محمد قاسمی
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۱:۲۱ - ۱۳۹۳/۰۱/۰۲
0
1
با تمام وجودم میگم فتبارک الله احسن الخالقین ما را به 30 سال پیش بردی ما که متاسفانه همه چیز را فراموش کرده ایم ای کاش این نوشتن ها ادامه داشته باشد و راجب جبهه ها و عملیاتهای دیگر نیز شما و امثال شما بنویسند ما که حال کردیم
بسیجی گمنام
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۰۹:۲۰ - ۱۳۹۲/۱۲/۲۸
0
1
یاد مسعود صادقی آن رزمنده ی بی باک کردستان بخیر /ای کاش دوباره می شد lمسعود و دیگر دوستانش برگردند و ما دست آین آدمهای بهشتی را ببوسیم /کاش ما را هم شفاعت کنند /کاش به داد ما هم برسند آیا می شود ؟؟کاش حداقل به خواب ما هم سری بزنند!! و بگویند :از این دنیای مادی ،مقداری کمی فاصله بگیرم!!! مسعود جان ما غرق در ثروت قدرت شهوتیم ! ما را از منجلاب دنیا بیرون بکشید
ماندانا بیات
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۰۹:۱۲ - ۱۳۹۲/۱۲/۲۸
0
3
کاش بودند و رمز و راز آن زندگی زیبا را و خنده های واقعی را در گوش شهر ما زمزمه می کردند . و هنوز هم شهدا برای ما حرف ها دارند
رزمنده دیروز و شرمنده امروز
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۰۸:۳۲ - ۱۳۹۲/۱۲/۲۷
0
1
سلام ودرودخدا بر بابا طاهر گودرزی و دیگرجانباز ان فداکار / بابا طاهر این رزمند دلاور الیگودرزی بادادن چشمش نورامیدرادر دل خودوملت غیورایران اسلامی پروراندندو تاریکی رادردل دشمنان ایجادکردندوبه مصداق شریف بیان حضرت حق خودراازظلمت به روشنائی ودشمن راازروشنائی به ظلمت هدایت کردند خداوند جزای خیر دنیوی واخروی احسان نماید/ یاد همه شهدا بخیر و برای جانبازان عزبز سلامتی آرزومندم// رزمنده دیروز و شرمنده امروز
زهرا صادقی
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۰۱:۲۱ - ۱۳۹۲/۱۲/۲۷
0
2
یاد جنگ و روز های آژیر قرمز بخیر، بچه ها در جبهه می جنگیدند و ما کوچیک بودم اما خوب یادمه همه همدیگه رو دوست داشتن ، بفکر هم بودن ، همسایه ، دوست ، فامیل ، آشنا، همه و همه...تا صدای آژیر می یومد مامانم دست من و دو خواهر کوچیکم رو میگرفت و میرفتیم تو سنگری که تو محله درست کرده بودن، تازه اونجا گپ و گفتا با همسایه ها گل مینداخت و حتی بعد از اینکه صدای آژیر سفید میومد باز تو سنگر بودیم ، ما بچه ها مشغول شیطنت و بزرگترا گپ و گفتگو...
عباس
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۰۷:۴۲ - ۱۳۹۲/۱۲/۲۷
0
1
یاد همه شهدا بخیر شهیدان یدالله و محسن زرد چقایی و شهید جواد انوشه و....
حمید سرلک
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۰۲:۲۰ - ۱۳۹۲/۱۲/۲۶
0
1
دوست ارجمند : این اقدام جالب و ارزشی شما اشک را در چشم ها می نشاند. دست مریزاد. این اقدام می تواند آرشیوی ماندگاری از آن حماسه ها باشد.
قاسم مهدوی
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۰۲:۱۷ - ۱۳۹۲/۱۲/۲۶
0
1
خوشا روزی که گرم جنگ بودیم میان رنگ ها بی رنگ بودیم دل هر کس شهادت را طلب داشت حدیث عشق و مستی را به لب داشت خوشا تنهایی شب های سنگر که دل بود و تمنا بود و دلبر
زهرا محمدی
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۰۲:۱۵ - ۱۳۹۲/۱۲/۲۶
0
2
یاد شهدا بخیر ﺁن دسته که فارغ ز علایق رفتند. پیوسته به دنبای حقایق رفتند. پاکیزه تر از شکوفه ها روییدن. با جامه ی خونین چو شقایق رفتند
سید زهرا میر نظامی
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۰۵:۰۹ - ۱۳۹۲/۱۲/۲۵
0
2
سلام بر آنهایی که از نفس افتادند تا ما از نفس نیفتیم، قامت راست کردند تا ما قامت خم نکنیم، به خاک افتادند تا ما به خاک نیفتیم، سلام بر آنهایی که رفتند تا ما بمانيم هرچند آنان با رفتنشان ماندند و در طول تاريخ ماندگار شدند.
محمد رضایی ازنایی مقیم تهران
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۰۵:۰۸ - ۱۳۹۲/۱۲/۲۵
1
1
ای کاش دوستان بجای انتقاد مثل این برادر عزیز مطلب بنویسند !!! وآنگهی تا قبل از تشگیل گردان مالک چند سال بچه های ازنا در قالب گردان ابوذر به جبهه می رفتند و هنگامیکی قبل از عملیات والفجر 9 که گردان مالک اشتر ازنا تشگیل شد علرغم درخواست بچه های ازنایی جمعی گردان ابوذر برای انتقال به گردان مالک متاسفانه ستاد تیپ و فرمانده گردان شهید نعقبی موافقت نکردند و تمامی بچه های ازنایی اعزامی 10/10/64 در قالب راهیان کربلای 2 به گردان ابوذر اعزام شدند
سعید قاسمی
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۰۱:۲۲ - ۱۳۹۲/۱۲/۲۵
1
1
یاد شهدا بخیر ﺁن دسته که فارغ ز علایق رفتند. پیوسته به دنبای حقایق رفتند. پاکیزه تر از شکوفه ها روییدن. با جامه ی خونین چو شقایق رفتند
سجاد
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۰۳:۴۷ - ۱۳۹۲/۱۲/۲۱
0
3
سلام این که بیشتر خاطره از الیگودرزی هاست بابا ما خودمون گردان مالک اشترو داشتیم از اونم بنویسید. خاطرات سایر رزمنده های ازنا هم بنویسید رزمنده هایی چون محمدحسین صوفی مهدی مهدوی سرهنگ جهانشاهی داوود عبدالوند سیف اله نوری حبیب استرکی علی حسن رستگاری و...
شجاعت ازنایی ها
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۰:۴۸ - ۱۳۹۲/۱۲/۱۸
0
1
سلام اقای لک ، شب قبل از عملیات والفجر 9 یعنی 64/11/21 عملیات والفجر 8 در فاو بود که رزمندگان ازنایی مانند شهید محمود صوفی ( شهرک المهدی ) ، خسرو آسترکی و رضا میرمرادی در آن حضور داشتند و علیرغم شیمیایی شدن هیچگاه زبان به گله باز نکردند.انشاله موفق و پایدار باشید
حمید نصیری
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۰:۱۸ - ۱۳۹۲/۱۲/۱۲
0
1
باسلام خدمت حاج احمد، از جنابعالی بخاطر روایت دلاور مردی های رزمندگان و ایثارگران شهر خوبیها ازنا صمیمانه متشکرم . خدا قوت
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۰۹:۰۱ - ۱۳۹۲/۱۲/۱۲
0
1
شهدا رفتند ،امسال رفقا مانندن
س گمنام
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۰۸:۰۶ - ۱۳۹۲/۱۲/۱۱
0
1
در هجوم تاریکی وشب این ستاره ها هستندکه باظلمت تاصبح میجنگندوباطلوع صبح وپیروزی نور انها فراموش میشوند تامگر ظلمت وشبی دیگروحماسه ستارگانی دیگر....بیاییدستارگانی راکه طلوع نوروروشنایی امروزمان را مدیون بیداری آنان هستیم فراموش نکنیم. التماس دعا
مراد عبدی
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۱:۴۵ - ۱۳۹۲/۱۲/۱۱
0
1
کجایند مردان جام الست یاد شان بخیر
عظیم بخشی
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۱:۴۴ - ۱۳۹۲/۱۲/۱۱
0
1
سلام بر ده شهید گمنام ازنا در عملیات والفجر 9 و برادر شهیدم حجت الله بخشی
علیرضا بوالحسنی
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۱:۴۲ - ۱۳۹۲/۱۲/۱۱
0
2
یاد فرمانده شهید خیر علی حاتمی پاسدار دلاور الیگودرزی و مسعود توکلی هرگز از خاطره های نخواهد رفت
ابوالقلسم سرلک
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۱:۴۱ - ۱۳۹۲/۱۲/۱۱
0
1
یاد باد باد آن روزگاران یاد باد یاد بسیجی دلاور مسعود صادقی بخیر و جاودانه باد
احمدی
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۰۹:۲۳ - ۱۳۹۲/۱۲/۱۰
0
2
آفرین بر این همه حماسه وایثار
علی
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۰۹:۲۱ - ۱۳۹۲/۱۲/۱۰
0
2
خواندن خاطرات جنگ از زبان کسانی که خود در بطن آن بوده اند برای ما که آن روز ها را ندیده ایم بسیار تاثیر گزار است دست نویسنده درد نکند

نام:
ایمیل:
* نظر شمـا: