روایت صفدرلک (حاج احمد) از عملیات والفجر 9

خاطرات جنگ از زبان رزمندگانی که خود در میدان آتش و خون حضور داشتند خوش است.

کد خبر: ۵۸۰۸
تاریخ انتشار: یکشنبه ۴ اسفند ۱۳۹۲ ساعت ۱۸:۳۸

به گزارش ازناخبر،خاطرات جنگ از زبان رزمندگانی که خود در میدان آتش و خون حضور داشتند خوش است. چرا که آنان لحظات و صحنه هایی را درک کردند که هر فکر و خیالی عاجز است از وصفش.

 قسمت دوم

  خاطرات صفدر لک  (حاج احمد) جانباز 50 درصد و کارمند فعلی بنیاد شهید ازنا 

در عملیات والفجر9 زمستان  سال 64 :

 

http://upload.tehran98.com/upme/uploads/1ed36b8178c9b76c1.jpg

...  ، پس از گرفتن  پایان ماموریت ازگردان ا بوذر  از  خط زبیدات ، به ازنا  بازگشتم. هنوز چند  ماه نگذشته بود که باز دوباره دلم هوای جبهه کرد. گویی قسمتی از وجودم را جا گذاشته بودم و نمی توانستم بدون آن قسمت از خودم زندگی کنم. احساس میکردم روحم در جبهه است  چرا که   قبل از این که در جبهه ها بجنگیم، در آنجا زندگی می کردیم. سپاه ازنا در شهر  با اطلاعیه  و بلندگو  و پلاکارد  آهنگ اعزام راهیان کربلا را می نواخت و دوباره ما را  حسابی هوایی میکرد مردم و ادارات ومدارس  نیز  در تدارک برنامه های دهه فجر انقلاب بودند  ، والدینم بدلیل علاقه  ناراضی بودند آنها  میگفتند  اگر وظیفه است تو  قبلا  رفته ای  ، اعزام راهیان کربلا  نزدیک بود

پهنانی ساکم را آمده کرده بودم که متاسفانه مادرم ساکم را دید و آن را  پنهان کرد که بدلیل وابستگی شاید می خواست مرا منصرف کند صحبت ها و تلاشهایش بدون نتیجه بود  مجبور شدم این بار هم بدون اطلاع و پهنانی راهی جبهه شوم !!

این بار، دیگر تنها نبودم. با تعداد زیادی از بچه های ازنا و همسایگان و دوستانی نظیر قربانی ترک  (کارمند فعلی درمانگاه تامین اجتمایی )، محمود حجتی ،  سید مسعود موسویان ( ریس فعلی بانک صادرات مومن آباد) عباس شرفی ، جواد کوهشاری ( مسئول پایگاه بسیج کمندان)شهید بهزاد احمدی  ، نیاز علی دهقان( اهالی روستای کمندان  )، مهندس  حمید نیکدل ،  شهید مسعود صادقی  دکتر حجت الله گرجی ، محمد حبیبی ( بازنشسته سپاه)، دکتر حسن باجلان ، مهندس محسن میری (کارمند کارخانه سیمان ) ،  رحم خدا یعقوبی  ریس فعلی امور تربیتی ازنا ،  نادر کعبی  ، قاسم مهدوی  کارمند فرودگاه ،حسن فلاحی (دبیر فعلی آموزش و پروش )  و... همراه بودیم  ، با مینی بوسهای  ادارات ازنا  و سپاه عازم پادگان امام حسین خرم آبادشدیم  به راننده ها  گفته بودند ماموریت شما تا خرم آباد است آنها نیزاز خرم آباد  قصد برگشت داشتند هنگام ورود به خرم آباد گفتند باید تا پادگان شفیع خانی  در  نزدیکی اندیمشگ  نیرو ها را ببرید که بعضی از آنها  علرغم میل واکراه مجبور به حرکت بطرف پادگان شفیع خانی اندیمشگ  شدند  این پادگان در فاصله 20کیلومتری شمال شهر اندیمشک قرار دارد. قبل از انقلاب متعلق به مجتمع گوشت لرستان بود  . اما بعد از انقلاب و با شروع جنگ تحمیلی  و تشگیل تیپ مستقل 57 و در نتیجة افزایش تعداد یگانهای نظامی سپاه،از سال 62 به عنوان عقبة اصلی نیروها ی لرستان مورد توجه قرار گرفت

 سال قبل  چون  در پادگان شفیع خانی  بودم با پادگان  آشنایی داشتم ولی این بار چون قرارگاه تیپ از موسیان به پادگان شفیع خانی آمده بود قرار گاه در سوله ها مستقر شده بود و گردانها در چادرها و با فاصله  زیاد درچند کیلومتری قرار گاه بخاطر مسائل نظامی و بمباران  پراکنده شده بودند

 

http://upload.tehran98.com/upme/uploads/1ed3f88f2a6799022.jpg

برای بچه ها ی ازنا و الیگودرز و درود ،   اندیمشگ » آخرين ايستگاه قطار بود؛ و بعد می بایست با هر وسیله خود را به پادگان شفیع خانی می رسانند بچه­ها از همين جا به مناطق مختلف در خطوط مقدم اعزام مي­شدند.  شفیع خانی  پایتخت هزاران هزار بسیجی است که ابتدا باید از آنجا محرم می شدند

در شفیع خانی همه بودند  مردانی از جنس خورشید و آهن ،  که پشت پا زده بودند به دنیای فانی  ،کوهدشتی، الشتری و نور آبادی  ، خرم آبادی ، پلدختری وبروجردی  لهجه‌ ها در سرودهای  صبحگاهي نمود زیادی داشت و برای من این تفاوت  لهجه های  جدید جالب بود

تابلوي تيپ و گردانها در زمین صحبگاه به ردیف بودند  گردان انبیا ، گردان كميل، گردان مالك، گردان ابوذر... ، گردان محرم ، گردان ثارالله  اينجا همه شيطنت مي­كردند، سر به سر هم مي­گذاشتند ، شور و حال داشتند و صدای سردار  بختیاری  مسئول تبلیغات لشگر که میگفت  : از جلو نظام !!! نه نشد از نو و دوباره از جلو نظام ... و صدای محکم ا... هنوز در گوشم می پیچد !!

پادگان شفیع خانی هنگامی كه عملياتي در پيش بود، پر از نيرو میشد  آنقدر كه  در فضاي اطراف سوله ها هم چادرهاي بزرگ و كوچك برپا مي­كنند.و گاهی هم دلگیر بود زمان برگشت نیروها از عملیات که دیگر خیلی از دوستان نبودند  آنجا بسیار دلگیر بود

نماز جماعت  و دعای توسل و کمیل  حال و هواي ديگري داشت.. همه­اش تضرع و گريه و خوف...

بچه ها دوباره جمع شده بودند با همان شوخیها و حال هوای زبیدات  ، جدی ترین افرادحتی مسئولین درهرسطحی که بودن ،چند دقیقه نمیگذشت که با هم اخت می شدند ،باهم شوخی میکردند

در مقر جدید الاحداث  گردانها بعضی امکانات نظیر دستشویی  وجود نداشت  با دوستان اقدام به ساخت چند عدد دستشویی  با لوله چادر و پتو و پلیت درموقعیت جدید گردان ابوذر ،  دور از چادرهای محل سکونت ساختیم  

 بعد از تکمیل شدن  سرویسها  چندتا  از بچه دنبال سید جواد میر شاکی رفتتند و گفتتند بچه ها می خواهند شما چیزی که تازه درست کرده اند را  میخواهند شما آنرا  افتتاح کنید لطف کنید ،  بهمراه ما بیاید  سید جواد میر شاکی هم بلند شد و اومد گفت چیه ؟ هنگامیکه که نزدیک دستشویی رسید بچه آفتابه پر آب را دادند دستش گفتتند لطف کنید شما این سرویسها  را افتتاح کنید شهید میر شاکی آب همان آفتابه را روی بچه ها ریخت و افتاد دنبالشان  و... روز ها به آموزش نظامی و کلاسهای عقیدتی وگاها درسی  میگذشت

http://upload.tehran98.com/upme/uploads/1ed3cbcb8278eb553.jpg

 چند روز بعد  دیدم  حاج  جعفرحیدری راننده هلال احمر ازنا ( پسر  عمه مادرم )که راننده آمبولانس پادگان شفیع خانی بود  با موتور به محل مقر گردان ما آمد و گفت صفدر مادرت با پدر بزرگت جلوی درب پادگان شفیع خانی  آمده اند دنبالت و اصرار دارند که شما را ببینند  

 همرا  موتور او به درب پادگان شفیع خانی  آمدم از دیدن آنها که  چه جوری  بدون وسیله این پادگان را در بیابان های اندیمشک  پیدا کرده اند متعجب شدم !!

از دیدن آنها احساس شرمندگی کردم که بدون رضایت آنها آمده ام  چند ساعتی آنجا بودند نگهبانان  درب دژبانی از آنها پذیرایی کردند  به مادرم گفتم اگر بگو بمیر می میرم  ولی نخواه که برگردم و...  بعد از چند ساعتی مادرم وقتی دید که اصرارش جهت بازگشت من بدون فایده است  کتابهای درسی و دوربین عکاسی و وسایل اعزام را که  پهنان  کرده بودند تا از رفتن من جلوگیری کنند را  تحویل داد و با چشمانی اشکبار خدا حافظی نمودند انگار امیدی به بازگشت من نداشت دوباره به محل استقرار گردان ابوذربرگشتیم شهید سید جواد میرشاکی در حال سخنرانی بود

در پادگان هر روز دکتر حجت الله  گرجی با بلندگو بچه را به نماز جماعت  دعوت میکرد و  حدیثی را نقل میکرد که پیامبر فرموده به یهودی و نثارا  سلام کنید و به یهود امت من سلام نکنید  گفتند یا پیامبر: یهود امت شما کیست گفت کسانیکه ندای دعوت به  نماز جماعت را می شنوند  و در نماز جماعت حاضر نمی شوند  صبحها معمولا کلاس آموزش مختلف نظامی بود و بعد از ظهرها زمان انجام کار های شخصی بود بعضی به اندیمشگ جهت زدن تلفن و یا رفتن به حمام و خرید می رفتند

یکروز شنیدم که اندیمشگ بمباران شده باولی جودکی  (سرهنگ بازنشسته سپاه ) به اندیمشک رفتیم تا ببینیم در شهر چه خبر است. هنوز مردم در جنب و جوش بودند.مردم در حال رفتن  به طرف کوه‌های سد دز و روستاهای دامنه‌ی آن نقل مکان می‌کردند. صدای گریه و شیون از گوشه و کنار خیابان بلند بود. خیابانها  قابل رویت  نبود. تعدادی ازمغازه‌ها ویران شده بودند. بوی خون و باروت و دود خانه‌ها و مغازه‌هایی که در آتش می‌سوختند، با هم آمیخته شده بود . حمامی که همیشه با بچه  می رفتیم ، هم از بمباران در امان نمانده بود و منهدم شده بود. لوله‌های آب ترکیده بود و آب با فشار زیاد از میان آجرها و خاک‌ها بیرون می‌زد. کیف مدرسه، کتاب درسی ورق ورق شده، دمپایی و ... در گوشه و کنار به چشم می‌خورد.  در بیلط فروشی میدان راه‌آهن، خون کف پیاده‌رو را قرمز کرده بود.   ظاهرا  هواپیماها اول راه‌آهن را بمباران کردند و همین‌‌‌طور محل تجمع مقابل بلیط فروشی را. مردم سراسیمه برای کمک به مجروح‌ها، به طرف میدان راه‌آهن رفتند که هواپیمای دیگر دوباره آن‌جا را بمباران کرد.

   دو باره به پادگان برگشتیم دربین را ه متاسفانه ولی جودکی از پشت لندکروز افتادو پایش شگست  بسیار ناراحت شدم واو را  به بیمارستان شهید کلانتری  فرستادیم  در پادگان  همرزمان  برای ادامه تحصیل با مشکلات جدی مواجه بودند اما  امکانات محدودی برای آنان ایجاد شده بود و می بوانستند در پادگان امتحانات ثلث خود را بدهند

روز های آخر حضوردر پادگان شفیع خانی از طرف  ستاد لشکر  افراد ناتوان و پیرمردها و نوجوانان را از داخل ما جدا کردند و گفتند چون عملیات سختی در پیش است که می بایست از ارتفاعات صعب العبور حرکت کنیم لذا افراد فوق را به دربندی خان عراق و پل جمهوری جهت نگهبانی و  دژبانی و پدافند علرغم میل خودشان از ما جدا کردند و ما تقسیم شدیم به گردان ابوذر شهرستان الیگودرز به فرماندهی شهید علی محمد نقیبی  و بعد  در آنجا نیز به گروهان 3 به فرماندهی سردار محمد رضا علیخانی رفتیم  که  غلامعلی توکلی بدلیل آشنایی قبلی از جبهه و خط زبیدات گفت بیا دسته ما و من ازدیدن او بسیار خوشحال رفتم دسته  دو از گروهان 3 ،

بعد از سازماندهی مجدد و گرفتن تجهیزات  گردان آماده حرکت بطرف کردستان شدیم شهید مسعود توکلی و غلامعلی توکلی فرمانده دسته با توجه به حضور قبلی من  درگردان ابوذر الیگودرز  هم با توجه به تجربیاتی که داشتم، ، به عنوان آرپی جی زن  گروهان انتخاب کردند  ، ، سه عدد موشک گلوله  آرپی‌جی7 را در کوله‌ پشتی‌ام ‌گذاشتم و آماده حرکت بطرف کردستان شدیم

روز بعد بعد  آهسته و دسته‌دسته به اتوبوس‌ها و مینی‌بوس‌ها سوار شدیم و با ایمان و توکل بر خدا از  اندیمشک به طرف کرمانشاه حرکت کردیم  بما گفتتند علاوه بر وسائل نظامی و شخصی نفری 1 عدد پتو بیشتر نیاورید   من 3 عدد پتو بر داشتم و بطرف کردستان حرکت نمودیم ،  مارش عملیات والفجر 8در  رادیو اتوبوس در حال نواختن بود و خبر از دفع پیاپی پاتکهای عراق برای باز پس گیری فاو را داشت  و ما نمی دانستیم به کدام منطقه و در کجا عملیات خواهیم نمود تا به کرمانشاه رسیدیم

http://upload.tehran98.com/upme/uploads/1ed35124f30b46884.jpg

  در ایستگاه صلواتی کرمانشاه  میرزا کشاورز و شهیدسید  احمد میر صفی ،  عبدا... پیرامون و حمید مقدسی ، مجید شفیعی ، خسرو فرهادی  ...  را با بچه های دیگر  گردان مالک را  دیدم کلی با هم خوش بش و احوال پرسی و شوخی نمودیم  گردان آنها نیز بدلیل عدم تامین جاده مسیر کرمانشاه  مریوان در شب  تصمیم داشت شب را در ایستگاه صلواتی مستقر در مسجد جامع کرمانشاه بماند شب شهید والامقام اقدام خنجری  به خواندن  زیارت عاشورا نمود که با  تعدای از بچه ها در دعا حضور پیدا کردیم   بعد از نماز صبح بطرف  پادگان شهید عبادت ارتش درمریوان به راه افتادیم

در طول مسیرحرکت طوری میرفتیم که هم فاصله را  رعایت کنیم وهم تامین  برقرارباشد وهم اگر خودروی خراب شد بتوان به آن کمک کرد دو  خودروی مسلح به سلاح دوشگا  در اول و آخرستون جهت تامین امنیت یگان حرکت میکردخودروی  لندکروز  بیسم دار در سر ستون ،آخرستون وبین ستون تقسیم شده بودند

 بعد از استراحت وادای نماز و صرف غذا درپادگان شهید عبادت   مریوان  بطرف نزدیکی روستای بابوه مریوان روبروی  شهر نظامی پنجوین عراق  در نقطه صفر مرزی با استان سلیمانیه حرکت نمودیم دوسال قبل ( مهر 62) عملیات والفجر 4 در این منطقه صورت گرفته بود

پس از  پیاده شدن از اتوبوس و مینی بوس ها  مقداری از بقیه راه را  به علت اینکه همه جا را گل­و­لای فرا  و برف  فرا گرفته بود و ماشین­ها به سختی رفت و آمد می­کردند. با وانت تویوتا  و مقداری دیگر از را  را بصورت پیاده بطرف  پنجوین در آن هوای سرد و کوهستانی حرکت کردیم

با وجود سردی هوا و ریزش برف و باران  هرکدام از ما  علاوه بر تجهیزات نظامی اسلحه و کوله پشتی و کیسه خواب و پتو  وسائل شخصی می بایست مهمات مورد نیاز را با  خود  حمل کنیم که بعلت پیادروه و خستگی زیاد و حمل 20 کیلو وسایل و نظامی و شخصی  تعداد کمی از  بچه ها مجبور به  انداختن  گلوله های آرپی جی  ، پتو های اضافه و کلاه آهنی و نارنجک های اضافه  خود در مسیر و کنار جاده شده بودند که روز بعد توسط ستاد  گردان همه جمع آوری شد

شامگاه به محل استقرار  در دامنه کوههای پنجوین  در میان شیارها  رسیدیم.  در جاهایی که برف وجود نداشت  بلافاصله شروع به زدن چادر ها  کردیم  ،  گردان مالک اشتر ازنا  ،گردان محبین کوهدشت ، گردان ثارا... بروجرد   نیز بخاطر مسائل نظامی و بمباران احتمالی  در چند  کیلومتری چپ و راست گردان  ما  (ابوذر)مستقر شد

 

http://upload.tehran98.com/upme/uploads/1ed3f4331409fda65.jpg

در منطقه پنجوین و والفجر 9 اکثر فرماند هان و معاونین گردان و حتی گروها نها بجای اسلحه  کلانش یکعدد کلت کمری بهمراه  چوب دستی و کلاه مشکی نخی  و شلوار 6 جیب  می پوشیدند  که  ما هم با افتخار  شلوار 6 جیب و کلاه نخی مشکی بسر می گذاشتیم  و لذت می بردیم   

همیشه نماز جماعت برقرار بود ، یادم نمیاد حتی یک بار قبل از نماز، بچه ها غذا بخورن،

سرماي زمستان و خوابيدن در چادر، آن هم در دامنه کوه همان جا كه اولين بادهاي برف ناك، چادرمارا نوازش مي دادو اين يعني صبح كه از خواب بر مي خواستي، از لوله هاي بالاي چادر، قنديل هايي یخ رو به پايين، آويزان بود و اين چل چراغ هاي زيباي صبحگاهي، از بخار كتري جوشيده بر چراغ علاءالدين نفتی به وجود آمده بود.

و شب هنگام،که مي خزيدي زير پتو ها ،نيمه هاي شب وقتي هنوز گرماي بدنت با گرماي محیط   یکی نشده بود، صداهاي مهيب  بيدار باش، گوشت را مي خراشيدو برمي خواستي و دوان، پوتين را به پا مي كشيدي و درجايي به نام ميدان صبحگاه، دستت را لرزان، به پشت نفر جلويي مي رساندي وفرياد مي زدي الله..

 در کردستان  نیز در مدت باقی مانده تا عملیات مجددا   آموزش های فشرده  مختلف به ما را  ادامه دادند شهید نقیبی مستقیم روی آموزش و تمرین کلاسیک  تیر بار چی ها و آرپی جی زنها جهت انهدام سنگرهای اجتماعی دشمن  نظارت میکرد ،  محل استقرار ما با درختان بعضا بلوط که نشانه نماد مقاومت و سختکوشی و پایداری  مردمان این دیار است بسیار زیبا مزین شده بود  گاها فکر میکردم که فقط  نخلهای جنوب را  دشمن سربریده اند در حالیکه اینجا نبز بلوطهای سوخته شده بر اثر آتش توپخانه و خمپاره  نیز بیانگر  این مطلب است که پایداری و رشادت و مظلومیت نیز در این جا  وجود دارد  یکروز  هنگام برگشت از میدان تیر  بطرف چادرها  جاده بسیار باریک بود    بختیاری مسئول تبلیغات لشکر در حالیکه چند صندوق میوه در پشت لندکروز داشت ، ایستاد تا ابتدا گردان حرکت کند  بعد خودروی آنها ،  معلوم نبود که میوه ها را به کدام گردان و یا واحد می خواست ببرد  بچه ها هم از دم یکعد د  پرتقال و یا سیب را از پشت لندکروز برمی داشتند  و فکر میکنم به  بسیاری از بچه ها ی گردان  نرسید و نمیدانم بختیاری متوجه شد ه بود ولی طوری رفتار کرد که یعنی من متوجه نشده ام  ،   هنگامیکه به قرارگاه رسیدیم

جنب جوشش در میان فرماند هان بر پا شده بود از میان تردد خودروها ی اطلاعات و عملیات و تخریب و فرماندهان  و حضور سردار  حاج نوری فرمانده لشگر مشخص شد که زمان عملیات نزدیک است   ماشینهای تسلیحات نیز  اقدام به توزیع  مابقی مهمات بین  بچه های گردان کردند

 بالا خره روز 4/12/64 روز موعد  فرا رسید  غروب بعد از خواندن دعای توسل توسط برادر  محمد رضا علیخانی فرمانده گروهان که صدای زیبایی هم داشت   به همه ما حس خوبی دست داد  چند نفر را مجددا مثل  ، مصطفی مهدوی و سعید آذرخوش .... بدلیل سن کم جدا کردند که دوباره  مخفیانه داخل کمپرسی قایم شدند و خودشون را به ما رساندند و دیگر کار از کارجا گذشته بود بعد از طی مسافتی  با لند کروز تا نزدیکهای خط پدافندی خودمان  که در دست برادران ارتش بود حرکت نمودیم و از آنجا با هدایت سردار مرتضی کشگولی (معاون لشگر) و رد کردن  از زیر قران توسط وی در یک ستون پیاده از میان شیارها پشت سر نیروهای اطلاعات و عملیات و تخریبچی به  طرف شرق  منطقه  پنجوین  راه افتادیم  دربین راه چون می بایست از موانع طبعیی زیاد نظیر صخره و  رودخانه  بگذریم می بایست پلی شبیه به نردبان جهت انداختن روی آبها و یا بالا رفتن از صخره  ، برای عبور دیگر عزیزان را حمل کنیم اکثرا توسط دکتر حجت گرجی غلامعلی توکلی و من و تعدادی داوطلب  دیگر حمل میشد و من علاوه بر آرپی جی و 3 عدد گلوله اش از بردن پل هم لذت می بردم  نمی دانم چند کیلومتر را ه رفتیم  فاصله ما با خط عراقیها  خیلی زیاد بود و بر عکس جنوب که خاکریزها ها در هردو طرف ایرانی ها و عراقی ها روبروی هم مستقر بودند در اینجا  در بالای ارتفاعات سنگرهای دایره ای دورتا دور  خودرا با سنگر گونی شکل جهت حفاظت از واحد خود سنگر بندی کرده بودند   نزدیکی های صبح  جهت ادای فریضه نماز صبح توقف نمودیم  چون هوا روشن  شده بود و احتمال داشت توسط دیده بانهای دشمن دیده شویم از صبح زود تا عصر در میان درخت ها  مخفی و همانجا  مشغول استراحت شدیم البته اطراف ما پر از برف  و یخبندان نه چادری نه پناهگاهی ونه وسائل گرما زا ، هر کس مشغول کاری بود حبیب احمدی ( معاون فعلی  نیروی انتظامی  ازنا ) مرتب تذکر می داد... که هرگز آتش روشن نکنید  بعضی باهم صحبت میکردند بعضی وصیتنامه می نوشتند بعضی شوخی و نه انگار قرار است که  تعدادی از همین جمع  لحظاتی دیگر به درجه شهادت و یا جانبازی نائل شونداز جیره خشک که همراه داشتیم مقداری تناول کردیم  دوباره توسط شهید مسعود توکلی معاون گروهان  تاکید شد که فشنگ و مهمات را الکی حرام نکنیم  ... همگي بلند شديم با گريه دست به گردن هم انداختيم وداع و خداحافظي كرديم و از هم حلاليت طلبيديم  به محض تاریک شدن هوا   بطرف  ارتفاعات ناصر 1و 2 محل انجام عملیات گردان ابوذر که از قبل شناسایی شده بود  حرکت کردیم در طول مسیر گاهی محو زیبای های کوهستان می شدم انصافا کردستان عراق نیز مانند کشور خودمان دارای مناطق بکر و زیبا و سرسبز کوهستانی قشنگی  است  گردانهای دیگر نیز بطرف مواضع خودشان در حال حرکت بودند

عراقی ها   تمام فکر ذکر شان باز پس گیری فاو بود و اصلا به ذهنشان خطور نمی کرد که ما بتوانیم در  دو جبهه همزمان عملیات کنیم بدین خاطر  در طول مسیر به هیچ عراقی  برخورد نکردیم   ما می‌بایست از ارتفاعات بریده بریده و صخره‌ای می‌گذشتیم؛ حتی دیوارهایی صاف روبه روی ما وجود داشت.. صعود از این ارتفاعات، به توانایی مناسب، تجربه کافی و شجاعتی در خور تحسین نیاز داشت.

 گاهی ماه کمرنگی در می‌آمد و نور ملایمی، منطقه را روشن می‌کرد. ساعت 10 شب به  زیر  ارتفاعات ناصر 2 در نزدیکی شهر چوارته عراق  از استان سلیمانیه  به نزدیک پایگاه دشمن   رسیدیم  انگار خدا کور و کرشان کرده بود بجز گاهی صدای  بادروبه ، برف و سوز سرما  ،  صدایی نمی آمد  ما پشت صخره ای پنهان شدیم  تا  شهید علی راست پیرحیاتی و  بچه های اطلاعات و عملیات محل میدان تخریب را به بچه های تخریب جی مامور درگردان ابوذر نشان دهند آنها نیز با احتیاط کامل و آرامش بلافاصله مشغول باز کردن یک محور میدان مین شدند  شهید مسعود گودرزی با حالت خاص و زیبایی در گوش  تک تک بچه ها از همه در خواست حلالیت میکرد و میگفت  بخاطر  سخت گیر هایم  تو را بخدا منو حلال کنید

بچه های واحد تخریب در میدان مین ، معبری را باز کردن و  در هر طرف معبر نوار سفید رنگی  کشیده بودند کنار نوار بالای  میلگرد 20 سانتی قرص شبرنگ زده بودند که از طرف دید دشمن تاریک  ولی از طرف ما قرصهای شبرنگ  مسیر میدان پاکسازی شده را روشن کرده بود  یعنی از طرف ما روشن و از طرف عراقی ها تاریک بود  سکوت حکمفرما بود  هیچکس حتی صحبت نیمکرد  بجز تاک و توکی نگهبان اکثر نیروهای عراقی در سنگر های اجتماعی در حال استراحت بودند بجز صدای بهم خوردن اسلحه ها  ،همه جا در سکوت و تاریکی مطلق بود  دل توی دلمان نبود نفس ها همه در سینه حبس شده بود منتظر درگیری سنگین بودیم  

بعد از باز کردن معبر توسط تخریب چی ها  در حین برگشت برادران  تخریب چی از محور باز شده متاسفانه یکی از سیمهای مین  والمری را که بریده بودند و به کنار میدان مین  پرت کرده  بودند دوباره  به داخل محور باز شده ، برگشت  که تخریبچی های مامور در  گردان ابوذر (افشین گودرزی و جان محمد اسداللهی به شدت  مجروح شدند و عبدالحسین چراغی در دم به شهادت رسید

این دوستان با بدنی مجروح و نداشتن  توان حرکت  در وسط محور و میدان مین افتادند و درد زیادی می کشیدند  انفجار مین  ، قبل از  ساعت عملیات  ، باعث هوشیاری  نگهبان پایگاه  عراقی ها  شد ابتدا فکر کرد شاید خرگوشی یا حیوانی  چیزی روی مین رفته ...

و یا شاید فکرمیکرد  که یک گروه گشتی خودشان آمده  بدین خاطر  نگهبان از پشت سنگر تیر بار  گفت : قف ! ؟ قف؟ !!یعنی ایست ! ایست ! شروع به عربی حرف زدن کرد در تاریکی که  فقط صدایش می آمد شاید اسم رمز شب را می خواست  ؟ با اینحال  چندین  منور بالای سر  ما شلیک کرد و همه جا را  مثل روز روشن کرد ...  ما که عربی بلد نبودیم  سکوت کردیم  ، دید که جواب نمی دهیم  با شلیک منورهای بعدی  متوجه شد که ایرانی هستم ، سراسیمه  با تیر بار  شروع به تیر اندازی کرد همزمان با تیر اندازی  با سر صدا ی بلند میگفت قوات ایرانی ،  عدو ایرانی ! ! قوات مجوس ایرانی ! قوات خمینی ! ...  بقیه عراقی های در پایگاه از سنگر های اجتمائی محل استراحت مثل مور ملخ   بعضا با لباس راحتی به بیرون آمدند و با انواع سلاحها  شروع به تیر اندازی بطرف ما کردند یکی شان که فکر میکنم فرمانده شان بود میگفت تفرقوا . تفرقوا . یعنی پراکنده شوید . یعنی  پیش هم سنگر نگیرید ..  آتش باران  بسیار شدیدی از هر دو طرف شروع شد و هر دو طرف همدیگر را زیر آتش انواع سلاحهای سبک قرار دادند  .   برای رد شدن از میدان مین و رسیدن به سنگرهای عراقی   هنگامیکه  دسته یک گروهان ما  کاملا به  میدان  مین روبروی سنگرهای عراقی رسید ،  متاسفانه تمامی افراد دسته که اکثرا از  بچه های  الیگودرز بودند  در وسط محور میدان مین جلوی ما ، هدف  تیر بارچی ها قرار گرفتند و به شهادت رسیدند و  با  تکان دادن هر مجروح  یا شهید  در میدان مین چندین مین دیگر نیز منفجر می شد ،  در آن لحظات  اصلا امکان تخلیه و امداد مجروحین وجود نداشت   بدین خاطر طبق دستور ما باید سریع از محور  میدان  مین عبور میکردیم  لذا در حین حرکت مجبور شدیم از روی شهدا و مجروحین در محور باریک  میدان مین باز شده حرکت کنیم و متاسفانه در زیر آن رکبار شدید مجروحین  درد زیادی در زیر پای ما کشیدند با این حال  موفق شدیم از میدان مین وسیمهای خاردار عبور کنیم صدای ویز ویز تیر ها و و انفجار موشک آرپی جی یک لحظه قطع نمی شد و در  هر دو طرف شلیک انواع سلاح سبک بسوی یگدیگر ادامه داشت  شرایط سختی شده بود ولی باتوکل به خدا حمله شروع شد ورزمندگان بدون ترس باشجاعت کامل وبا صدای الله اکبر به    سنگرهای دشمن حمله می بردند

همزمان در حین عبوراز معبر باز شده  سنگر تیر بار عراقی که تسلط بیشتری بر روی ما و محور داشت  توسط شهید عزیز مسعود صادقی ( دانش آموز ازنایی ) هدف قرار گرفت و منهدم شد که دیدم مسعود صادقی داخل محور مین افتاده و دارد از درد بخود می پیچد خون زیادی وارد ریه اش شده بود به سختی نفس میکشید  من نیز نه تجربه داشتم و نه می توانستم کاری کنم بدنش میلرزید  بعد از چند دقیقه  مسعود صادقی  نیز  براثر شلیک تیربار دشمن به شهادت رسید و از میدان مین به بهشت پر کشید  ( همان لحظه یاد حرف جواد کوهشاری( فرمانده پایگاه بسیج روستای کمندان ) افتادم  که  هفته  قبل از عملیات  جهت تمرین و  آمادگی بیشتردر میدان تیر تمام آرپی جی زنها  اقدام به شلیک آرپی جی بطرف یک هدف نمودیم هیچکدام از ما بجزء مسعود صادقی  نتوانستیم هدف را بزنیم و جواد کوهشاری گفت یکی از شهدا مشخص شد و آن کسی نیست جز مسعود صادقی !!!

دشمن هنوز مقاومت میکرد و من نیز با  دوستانم مرتب با آرپی چی به طرف سنگرهای محل استقرار دشمن شلیک میکردیم بعد از ساعاتی تعدادی از عراقی ها کشته و مجروح و مابقی بطرف شهر چوارته عراق فرار کردند بر اثر شلیک زیاد آرپیجی  گوشهایم بشدت درد گرفته بود تا چند هفته یکسره صدای  وز وز از گوشم می آمد

متاسفانه اکثر دوستانی که آموزشهای امدادگری دیده بودند به محض درگیری بجای رساندن کمکهای اولیه به مجروحان برانکاردهای خود را انداخته بودند و تفنگ به دست گرفته بودند و دوست داشتند که رودر رو با دشمن بجنگند  درگیری‌ها زیاد شده بود آنقدر که به جنگ تن‌ به‌ تن کشید.بالاخره وارد سنگر های های دشمن شدیم و با تلاش و کوشش فراوان ،  پایگاه کوهستانی ناصر یک و دو و توسط دلاومردان گردان ابوذر الیگودرز و ازنا فتح شد در حین عقب نشینی دشمن باز هم از پایین  شروع به زدن سنگر های خودشان که حالاجان پناه ما شده بود کردند که ترکش به  چشم و نقاط مختلف بدن فریدون افتاده (ریس فعلی گمرک اروند کنار) و شکم احمد پیران (کارمند فعلی بانک سپه )اصابت نمود که از درد زیاد سر صدا  میکردند من خواستم جلو بروم  فرمانده دسته گفت نرو جلو! نرو جلو ! اینا موجی شده یعنی احتمال دارد تو را با اسلحه بزند ،  امدادگری شجاع با هر زحمت که بود اسلحه ها را گرفت و اقدام به پانسمان زخمها کرد ... شکم و رودهای احمد پیران کاملا بیرون ریخته بود

 علرغم دستور قبلی  شهید علی محمد  نقیبی فرمانده گردان ابوذر می بایست پس از فتح مواضع عراقی ،  از انهدام  سنگر های عراقی بعلت استفاده و نیازخودمان  خوداری کنیم  که متاسفانه بعضی از بسیجیان به بهانه وجود افراد زنده عراقی به داخل سنگر ها نارنجک پرت میکردند وسنگر ها را  منفجر می کردند که خیلی از سر پناه های آینده خودمان را از دست دادیم  بعد از آرام شدن اوضاع و کشته و مجروح شدن تعداد زیادی عراقی مابقی اقدام به فرار کردند  و بطرف شهر چوارته گریختند 

هنگام پاکسازی پایگاه عراقی ها دوباره متوجه حضور  یکی از عراقی ها که داخل سنگر جا مانده بود شدیم ،  بچه می خواستند سنگر را منفجر کنند من و محمود حجتی نگذاشتیم  ،  او را سنگر بیرون آوردیم دست هایش رابستم  و هنگامیکه  که دکتر حجت ا...  گرجی که به زبان عربی کمی تسلط داشت  با وی بصورت دست و پا شکسته  صحبت کرد ،  گفت : من عمدا فرار نکردم تا بمانم و  تسلیم شوم و مرتب میگفت انا شیعه ،  حسین کربلا  ، خادم عباس   و دخیل الخمینی   و مرتب  التماس میکرد که او را نکشیم  دکتر گرجی با مهربانی و علاقه خاصی به وی  مشغول صحبت شد اسیر عراقی به شدت التماس می کرد که مرا نکشید مرا به زور به جبهه آورده اند  او را به داخل سنگری بردیم  و دست و پایش را بستم تا هوا که روشن شد او رابا بقیه اسرا  به عقب انتقال بدهیم  ، شب گفتم بگذارید پیرمردی که دارای هیجان کمتر و پخته تر است را  به عنوان نگهبان اسیر انتخاب کنیم  بدین خاطرمرحوم آقای  نیازعلی دهقان پیرمردی مهربان که اهل روستای کمندان بود را شب  داخل سنگر اسیر عراقی گذاشتیم چون احتمال تک  و حمله عراقی ها بود تعدادی از بچه ها را در سنگر های اطراف پایگاه مستقر کردیم  و چون نیاز به ارپی جی زن در شب نبود من پاس بخش شده بودم ، مدام در پایگاه در بین نگهبانان سنگرها در حال  گشت بودم، به دلیل خستگی زیاد داخل سنگر نگهبانی سعید آذرخوش  جهت استراحت کوتاه   مستقر شدم دیدم هوا خیلی سرد است دور و برم پر از یخ و برف بود یکی از سنگرهای عراقی در حال سوختن بود رفتم یک تکه چوب در حال سوختن را آوردم و داخل سنگر انفرادی بغل پایم گذاشتم و یک پتو مثل کرسی روی آن گذاشتم جایم که گرم شد من نیز از فرط خستگی زیاد چشم‌هام سیاهی رفت متاسفانه خوابم برد بر اثر سوختن بادگیر و شلوارم بیدار شدم فکر کردم عراقی ضد حمله و پاتک زده اند  در این حین متوجه شدم ازسنگر اسیر عراقی  سر و صدای زیادی به گوش می رسد  هنگامی که وارد سنگر شدم دیدم نیازعلی دهقان هر چند دقیقه یکبار اسلحه را رو به طرف شقیقه  اسیر عراقی دست بسته می گیرد و او را تهدید به مرگ می کند و می گوید چرا بچه های ما را شما  کشتید و عراقی اسیر نیز التماس میکرد که  او را نکشد  من ناراحت شدم گفتم : تو  که این بیچاره را جان بسر کردی اگر دیشب مرده بود از این همه زجر کشیدن  که راحت می شد     او را آرام کردم و جای نیازعلی دهقان  را با داریوش ریاحی عوض کردم  و گفتم آقای دهقان تو که از جوان ها که بدتر هستی

بعلت سوختگی و خونی بودن لبا سهایم بچه ها فکر میکردند من دیشب مجروح شده ام و می خواستند با هلیکوپتری که مهمات و کنسرو آورده بود  مرا  عقب بفرستند  که من گفتم این خونها مال من نیست از داخل سنگر فرماندهی عراقی ها یکعدد رادیوی جیبی و یکدست لباس نو کماندوهی جنگلی برای خودم برداشتم که بعدا این لباسها را مرتضی رضعیی گرفت و باهمان لباس در کربلای 5 قطع نخاع شد رادیو غنیمتی بزوری ایران را میگرفت که رادیو در حال بخش مارش نظامی و اخبار فتوحات عملیات والفجر نه بود آنجا بود که فهمیدم اسم این عملیات والفجر نه بوده !!

صبح روز بعد از عملیات دکترحجت گرجی که نمی دانست مسعود صادقی به همراه تعدادی دیگر در میدان مین به شهادت رسیده اند  سراغش را از من گرفت من به او گفتم مسعود بعد از زدن سنگر تیربارچی عراقی  با آرپیجی 7 به شهادت رسیده و اکنون  در میدان مین افتاده در دلش غوغایی عظیم به پا شد به گوشه ای رفت و شروع کرد آهسته گریه کردن ، مسعود صادقی با همه بویژه دکتر گرجی خیلی رفاقت داشت  بدلیل اینکه قرار بود چند روز در مناطق تازه تصرف شده پدافند کنیم به دستور محمد رضا علیخانی بهمراه شهید مسعود توکلی و نادر کعبی جهت آشنایی بیشتر  با محیط اطراف و احتمال تک عراقی در تاریکی شب بخاطر پیشگیری ،  صبح روز بعد  از بالا ی ارتفاع  ناصر 1 بطرف ناصر 2 به پایین آمدم و کاملا با موانع طبیعی اطراف آشنا شدیم بعد   به طرف میدان مین رفتم  بیبنم دیگر چه کسانی مجروح و یا شهید شده اند  در آمار تعاون اسم محسن موسویان را دیدم که از ناحیه سر وگوش مجروح و  احمد پیران از ناحیه شکم و غلامعلی توکلی از ناحیه پا و ...  مجروح  شده اند  که  همان شب با مجروحین دیگر با قاطر  به بهداری صحرایی منتقل شده اند   ، ولی پیکر مطهر شهدا همانجا در دامنه کوه وسط معبر میدان با صلابت افتاده بودند آفتاب خون رنگ کردستان عراق از روی ارتفاعات بلند و خشن کوه های سر به فلک کشیده وپوشیده از برف در سرمای اسفند ماه سلیمانیه ی عراق در حال طلوع بود  و بر پیکر مطهرو پرپر  شهدا نوری خاص داده بود از میان شهدا   حسین چاپلقی و قدیر سرلک(  اهل روستای ده نصیر ) پرویز سرلک ، مجتبی عابدینی ، یوسف لونی ،مراد حاجیوند ،   ابراهیم نصیری و محمد رضا بابایی از  (الیگودرز) نادر پازیار از روستای (فرسش) عبدالرضا درویشی (خمه علیا) روشن دوزانی  از( روستای دوزان )و ...  را شناختم و بحالشان غبطه خوردم  بعضی از آنها  اعضای پیکر تعدادی از آنان  که بعضا درو تر افتاده بودند را  جمع آوری کردیم ، پیشانیشان را می بوسیدم  اعضای پاره پاره بدنشان را جمع کردیم و نزد پیکر مطهرشا ن گذاشتیم  پیکرهای شهدا را  که به حالتهای مختلف افتاده بودند را صاف گذاشتتیم و روی صورتشان پتو و چفیه انداختم بسیار ناراحت بودم ما با هر کدام از اینها پیش از چند ماه زندگی کرده بودیم و د ه ها  خاطره تلخ و شیرین داشتیم گفتم در آن دنیا نیز ما را فراموش نکنید مسعود صادقی دیگر سرفه نمی کرد با بادگیر آبی و شلوار بسیجی  چنان آرام به پهلو دراز گشیده مثل کسیکه  انگار 1000 سال است که خوابش برده است

 گر مرد رهی میان خون باید رفت    از پای فتاده سرنگون باید رفت

  با آمدن نیروهای تعاون تیپ با کمکشان پیکر  شهدا را داخل پتو پیچیدیم  و هر دوشهید را  دو طرف اسبها و قاطرها  جهت انتقال به عقب گذاشتیم مقداری با آنها رفتم در طول مسیر گاهی بر اثر اصابت گلوله توپها و خمپاره اسبها همراه با  شهدا  از مسیر مال رو ارتفاعات به پایین پرت می شدند و بچه ها  با زحمات بسیار آنها را دوباره به مسیر اصلی بر میگردادنند بر اثر اصابت ترکش توپ و خمپاره  یکی از قاطرها  مجروح شد ودرد زیادی میکشید با شلیک گلوله توسط نادری کعبی راحت شد گاهی مجروحین که سوار قاطرها بودند بر اثر خونریزی و ضعف زیاد از قاطر ها می افتادند

 به ارتفاع ناصر 2 برگشتم در حین برگشت بچه های  کوهدشت بروجرد و دورود  نیز  در حال انتقال شهدا و مجروحین با قاطر بودند در محل استقرار  با کمک دوستان جهت جلوگیری از آلودگی محیط  محل استقرار خودمان  اجساد نیروهای  عراقی را نیز دفن کردیم

 در انجا حاج علی نظر توکلی و زمان ورمزیار از بچه های سپاه   ازنا که عضو گردان تخریب ل 57 بودند در حال پاکسازی  بعضی مناطق میدان مین  بودند تا بچه ها  مهندسی اقدام به زدن جاده جهت تدارکات و پشتیبانی کنند با آنها حال احوال و ربوسی کردم  حاج علی نظر گفت جان محمد اسداللهی هم دیشب مجروح شده ! گفتم اتفاقا دیشب در محور باز شده ناصر دو افتاده بود

 در حین انتقال اسرا به عقب در میان درختان  یکی از اسرای بعثی اقدام به پرت کردن گلاه پشمی سر خود نمود که بدینوسیله  فرار کند   که متاسفانه چاشنی  نارنجک را که  داخل کلاه پشمی  مخفی کرده بود  منفجر شد و یکی دو نفر مجروح سطحی  شدند چند نفر از بچه ها قصد کشتن اسرا را داشتن که معاون گروهان شهید مسعود توکلی نه تنها مخالفت کرد  بلکه عصبانی شد و گفت پس ما چه فرقی با آنها داریم ولی گفت با دقت دوباره همه را بازرسی کنیم

بخاطر گرم کردن سنگر ها  در آن سرما ، عراقی ها و ما مجبور بودیم که سقف  سنگرهایمان کوتاه بسازیم  تا راحت با بخاری چوبی گرم شود  سنگر اجتماعی محل استراحت  ما  هم آنقدر كوچك بود هم سقفش خیلی کوتاه  كه بامشکلات وفشار، چهار- پنج  نفری داخلش جا میگرفتیم محمود حجتی هم ما شاا... خیلی چاق بود و  هم می ترسید جلوی سنگر بخوابد میگفت من باید بروم ته سنگر بخوابم  ، نیمه شب برای نگهبانی پست شب  که صدایش میزدند چون نمی توانست نشسته برود  از روی ما غلط میخورد و می رفت بیرون و ما چون چاره ای نداشتیم تحمل میکردیم  

بعد از آرام شدن اوضاع ، نیاز های ضروری  نظیر  حمل و نقل مجروحین ,  مهمات و غذا و تداروکات  توسط  هلیکوپتر انجام می شد  هلیکوپترها مواد غذایی کمپوت کنسرو و نان و سوسیس و کالباس  را  که در داخل گونی های  طوری شبیه طور ماهیگیری ولی ضخیم  ،به  پایین ارتفاعات ناصر 2 می ریختند و ما با قاطر آنها را به بالای ارتفاع ناصر 1 حمل میکردیم البته داخل سنگر تدارکات پایگاه عراقیها مملو از شیر خشک کنسرو گوشت چرخ کرده خام بود ولی ما اشتباها فکر میکردیم که شاید  گوشت خوک و یا  غیر حلال  باشد چون قوطی کنسروها ساخت  آلمان بودند  بچه ها قوطی های بزرگ شیر خشگ را خالی میکردند و داخل آنها برف آب میکردند جهت استحمام استفاده میکردند گروهان  ما چند تا قاطر داشت حمزه بیات دو  کلاه قرمز کماندویی  عراقی را را با بند به سر دوتا  از قاطرها بسته بود و میگفت این یکی عدنان خیرا... و دیگری  صدام است  به بچه ها  میگفت تا با عدنان خیر ا... برو پایین ارتفاع و کنسرو و غذا بیار قاطر صدام مال منه !!

بخاطر برف و سرما و گل ولای بیشتر مجبور به استفاده از چکمه پلاستیکی بودیم که بعد ازآنهمه  پیاده روی تا مواضع دشمن بعد از پایان عملیات پاهایم تاول های بزرگی زده بود بدین  خاطر نمی توانستم تا چند روزی  از پوتین و چکمه استفاده کنم و مجبور به استفاده از دمپاهی های بجا مانده از سنگر فرماندهی عراقی در آن گل و برف  بودم

تا چند روز بعد از عملیات  نقل و انتقال  تدارکات با چرخبال ها انجام می شد منتها چون ارتفاع محل استقرار ما بلند بود و در دید عراقی ها بود هلیکوپتر ها گونی های کمپوت و کنسروها و سوسیس و کالباس ها ما را مجبور بودند به   پایین  ارتفاعات  پشت سر ما از هوا  بریزند و  هر روز  برادر آزاده سید  مسعود موسویان( رئیس فعلی  بانک صادرات مومن آباد ) با حمزه بیات و غلام افشار  با قاطرها  جهت آوردن  کمپوت و کنسرو آب  به پایین  تپه ناصر 1 می رفتند

و به بالا می آوردند و مقداری برای خودمان و مابقی را به  بچه های گردان مالک نیز  می دادند

 مجبور بودیم با دست های کثیف و لباس های شلخته، روز و شب را سپری کنیم. روز های آخر، همه بوی بدی می دادیم از بس کثیف شده بودیم، بنظرم وزن مان هم سنگین تر شده بود لذا به پیروی از دکتر حجت گرجی داخل  چند سطل بزرگ جیره جنگی عراقی ها نظیر شیر خشک و یا پنیر  را برف ریختیم و مقداری که گرم شد لباسها و بدن خود را شستشو دادیم داخل  پیت حلب های پنیر و یا شیر خشک برف می ریختیم و یک کمی گرم می شد با آن دوش  می گرفتیم  وقتی آب روی بدنمان می ریختیم بخار از روی آن بلند می شد اگر کسی خبر نداشت فکر می گرد آب واقعا گرم است در حالی که هوا خیلی سرد بود

فرمانده تیپ حاج روح الله نوری و مسئول طرح وعملیات تیپ شهید ناصر فاضل شیرازی برادر فتح اله گودرزی مسئول مهندسی تیپ به همراه سایر فرماندهان واحدهای مختلف ونیروهای تحت امر خود در کنار سایر رزمندگان دربالا ترین نقطه کوه مشغول  کارهای عملیاتی و برنامه ریزی جهت هدایت نیروها بودند ظاهرا شایع شده بود که دو تن از مسئولین اطلاعات و عملیات تیپ یعنی، توکل مصطفی زاده، پرویز سرلک به شهادت رسیده اند و پیکر آنها در معرکه در معرض دید عراقی ها افتاده و حاج نوری از این موضوع بسیار ناراحت بود

منبع خبر: ازناخبر
نویسنده : صفدر لک(حاج احمد)

مطالب مرتبط:
برچسب ها: والفجر9 ازنا 
برای دریافت جدیدترین بسته اخبار روز اینجا کلیک کنید   
نظرات بینندگان
غیر قابل انتشار: 15
انتشار یافته: 57
سید رحیم حسینی
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۱:۰۳ - ۱۳۹۵/۰۷/۲۹
0
0
باتشکر بسیار لذت بردم یادشان گرامی
امیر حسین محمدی
|
Iran, Islamic Republic of
|
۰۸:۳۶ - ۱۳۹۴/۱۱/۰۴
0
0
سلام داستان جالبی بود و من از اقای ریاحی ممنونم که این مطلب را به ما معرفی کردن تا ما بیشتر درباره ی دوران جنگ و سختی ان بدانیم
مهدی رستمی جلیلیان
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۲:۰۱ - ۱۳۹۴/۱۰/۲۳
0
1
سلام اقای ریاحی من دانش اموز امسال شماهستمم مدرسه امام صادق کلاس هفتم یک
امیرحسین
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۱:۱۹ - ۱۳۹۴/۱۰/۱۶
0
1
باتشکرازآقای ریاحی
امیرحسین حسینی
|
|
۰۸:۳۷ - ۱۳۹۴/۱۰/۱۶
0
1
باتشکرازآقای ریاحی دبیرمطالعات اجتماعی
علی پورفرحانی
|
Iran, Islamic Republic of
|
۰۱:۰۶ - ۱۳۹۴/۱۰/۰۳
0
1
سلام خیلی عالی بود باتشکر از آقای ریاحی
mehrshad rostami
|
|
۱۱:۳۴ - ۱۳۹۴/۰۹/۱۸
0
1
واقلا خیلی خیلی خوب بود با تشکر از اقای ریاحی
علی.هیتاوی
|
Iran, Islamic Republic of
|
۰۷:۲۰ - ۱۳۹۴/۰۹/۱۱
0
1
باتشکر از دبیر محرم اقای ریاحی که این سایت بسیار عالی را به ما معرفی نمودند
فرهاد
|
Iran, Islamic Republic of
|
۰۵:۵۱ - ۱۳۹۴/۰۹/۱۰
0
1
سلام بــا تشکر از نویسنده ی محترم واقـعــان عـــــالــــی بـــود.
امیرحسین قلندری
|
Iran, Islamic Republic of
|
۰۲:۵۷ - ۱۳۹۴/۰۷/۲۷
0
1
باتشکراز آقای ریاحی دبیر مطالعات اجتماعی
امیر
|
Iran, Islamic Republic of
|
۰۲:۵۵ - ۱۳۹۴/۰۷/۲۷
0
1
واقعاممنون
مهدی عسکری
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۲:۰۷ - ۱۳۹۴/۰۷/۲۱
0
1
از شما بسیار سپاس گذارم و از دبیر محترم آقای ریاحی که این سایت را به ما معرفی کرد خیلی متشکر هستم
علیرضا سپهوند
|
Iran, Islamic Republic of
|
۰۸:۴۴ - ۱۳۹۴/۰۷/۰۷
1
1
باتشکراز دبیر محترم آقای داریوش ریاحیخیلی جالب بود
امین کاوری نسب
|
Iran, Islamic Republic of
|
۰۷:۱۲ - ۱۳۹۴/۰۷/۰۷
0
1
باعرض سلام و خسته نباشید خدمت نویسنده ی محترم واقعا عالی بود.
بهمن لک/قاسمپور/
|
Iran, Islamic Republic of
|
۰۲:۲۴ - ۱۳۹۴/۰۷/۰۳
0
1
کاش از بچه های گردان همیشه پیروز مالک اشتر بیشتر یاد بشه تا نسل جوان باتکرار یاد اونها به شهروجوانای بی ادعاش افتخار کنند . کاش برا نسل امروز ازمجید شفیعی بیشتر بگید به نظر من اگه الان تصاویر یاحتی فیلمی ازاون عزیزسفرکرده رو به هرکدام ازبچه های ازنا نشون بدیم بی اختیار میگه الله اکبر این همه زیبایی . البته خدازیباست وزیبایی رودوست داره شاید به همین خاطر هیچی از مجید توی این عالم خاکی نموند اون باجسم وروحش باهم پرکشید.اه که چه دلتنگتم مجید...
داریوش ریاحی
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۲:۳۴ - ۱۳۹۴/۰۶/۱۸
0
6
با درود به روان پاک شهدا به خصوص حماسه بچه های ازنا و الیگودرز واقعا" جالب بود ازشما تشکر میکنم که تمام ان خاطرات را دوباره زنده کردید . من هیشه سرکلاس تاریخ برای دانش آموزان خرمشهری همین خاطرات را می گویم . دوست دارم همه آن همرزمان یکروز در ازنا جمع شویم . انشاالله یاد آر ز شمع مرده یاد آر .
سرلک18تهران
|
United States
|
۱۲:۰۳ - ۱۳۹۳/۱۲/۲۰
1
1
تاریخ در حال تکراره..........خستگیم دررفت دمت گرم خواننده های عزیز بیایید حسینی(ع)باشیم بعد عاشورا زینبها(س)زیادند
افشین گودرزی
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۱:۰۷ - ۱۳۹۳/۱۱/۰۳
0
1
سلام بسیار واقعی و عالی بیان نموداید
همیشه گمنام
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۰:۵۱ - ۱۳۹۳/۰۹/۲۲
0
1
امروز رزمنده ماندن مهمه.رزمنده بودن را رها کن.مع الاسف دنیا گرایی و ریاکاری و پارتی بازی رزمنده ای باقی نگذاشته بخودمان دوروغ نگوییم.درجنگ بودم اما حالا همه ی اجتماعات مثلا اسلامی و انقلابی را رها کردم.زیرا حضورم تایید ضمنی عملکردی است که پس از چند دهه هنوز عدالت و انصافی در جامعه اصلا دیده نمیشود.
جاسم قاسمی سر پل ذهاب کرمانشاه
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۰۱:۴۱ - ۱۳۹۳/۰۳/۰۵
1
3
سلام خدا بر شهیدان راه حق وحقیقت نظام جمهوری اسلامی .بنده هم سعادت شرکت در آن عملیات در واحد مهندسی رزمی به عنوان سرپرستی باز نمودن محور عملیات بر عهده داشتم انشااله خداوند تبارک وتعالی به همه عاشقان اجر جلیل عنایت فرماید .
جاسم قاسمی
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۰۱:۲۹ - ۱۳۹۳/۰۳/۰۵
1
1
سلام بر شهیدان .بنده هم سعادت شرکت درآن عملیات در تیپ نبی اکرم (ص)در واحد مهندسی رزمی داشتم ممنون از خاطرات ان روز واقعاًاز ته قلبم گریه کردم برای شهدای مظلوم انشااله همه شهدا با شهدای صدر اسلام محشور شوند
یک جانباز همرزم میر صفی
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۲:۰۵ - ۱۳۹۳/۰۲/۲۳
2
2
چرا کتاب رو به آفتاب(شهیدمیر صفی) که با تلاش روزنامه نگار و نویسنده شجاع و غیرتمند شهرمان جناب زیدوندی چاپ شده است با سانسور سکوت همراه شده است یک سال پیش در روزنامه نوشته بودن چاپ شده چرا پخش نمیشه باز هم پای گروه فشار وسطه یا چون زیدوندی تفکر اصلاحاتی دارد کتابش اجازه پخش ندارد یا شاید دست رزمنده نما هایی رو شده ازنا خبر عدم پخش این کتاب داغترین خبر چند ساله اخیر است لطفا پیگیری کنید
پاسخ ها
| IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF |
۰۶:۱۵ - ۱۳۹۳/۰۲/۲۷
مگه کتاب شهید میر صفی چاپ شده ازنا خبر لطفا خبری بگیر نویسندش کجای میشه دید
| IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF |
۰۷:۵۲ - ۱۳۹۳/۰۲/۲۵
من هم موافقم چراکتاب میر صفی پخش نمیشه میر صفی یکی از رزمندگانی بود که دارای دیدگاه بلندی بود ودر زمان حیاتش خیلی می خواستند او نباشد-کتکش زدند توهین کردند ام او مثل مرد ایستاد مثل مرد هم رفت تو رو خدا بگید کتابش رو کجا میشه پیدا کرد اصلا واقعلا چاپ شده و پخش نشده لطفاپیگیری کنید

عبدلوند برادر شهید
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۲:۵۳ - ۱۳۹۳/۰۲/۱۱
1
1
ندیدم آینه ای چون لباس خاکی ها همان قبیله که بودند غرق پاکی ها به عشق زنده شدن عندربهم بودن شده است حاصل آنها ز سینه چاکی ها دلیل غربتشان اهل خاک بودن ماست نه بی مزار شدنها نه بی پلاکی ها به آسمان که رسیدند رو به ما گفتند زمین چقدر حقیر است آی خاکی
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۰۹:۴۹ - ۱۳۹۳/۰۲/۰۲
0
0
بسیار عالی بود تعدادی از این عزیزان همکلاس ما بودند که بعد از ورود به دانشگاه از هم جدا شدیم یادشان بخیر یاد شهید دلاور وبسیار محجوب مسعود صادقی گرامی باد
همرزم شما
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۰:۱۱ - ۱۳۹۳/۰۲/۰۲
2
1
خسته نباشی دلاور
عباس شرفه کنجه
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۱:۲۸ - ۱۳۹۳/۰۱/۳۱
2
1
سراپا اگر زرد و پژمرده‌ايم‌، ولي دل به پاييز نسپرده‌ايم‌ چو گلدان خالي‌، لب پنجره‌ پُر از خاطرات ترك‌خورده‌ايم‌ اگر داغ‌ِ دل بود، ما ديده‌ايم‌ اگر خون‌ِ دل بود، ما خورده‌ايم‌ اگر دل دليل است‌، آورده‌ايم‌ اگر داغ شرط است‌، ما برده‌ايم‌ اگر دشنة دشمنان‌، گردنيم‌! اگر خنجر دوستان‌، گرده‌ايم‌! گواهي بخواهيد، اينك گواه‌: همين زخم‌هايي كه نشمرده‌ايم‌! دلي سربلند و سري سربه‌زير از اين دست‌، عمري به سر برده‌ايم‌ ... لذت بردم ... عباس شرفی همرزم حاج احمد از اهالی روستای گنجه ساکن تهران
حیدری
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۰۸:۱۳ - ۱۳۹۳/۰۱/۲۸
3
0
در این راه پر افتخار ثابت قدم بمانید
تشنگان فرهنگ دفاع مقدس
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۰:۰۰ - ۱۳۹۳/۰۱/۲۳
1
1
ای بازماندگان دفاع مقدس شما را به خدا و به خون شهدای هم رزمتان سوگند می دهم نگذارید نام دوستان شهید عزیز و همسنگرتان به فراموشی سپرده شود. واقعأ اگر از بین شماها امروز رزمنده ای بمیرد و شهدا از او بپرسند برای حفظ نام و یاد ما چقدر تلاش کردی؟ آیا جواب قانع کننده ای برای آنها دارید؟ در مقابل عظمت آنها چه خواهید گفت؟ بهتر نیست تا دیر نشده یاد آنها را فراموش نکرده و همین الآن اقدام کنید که واقعأ فردا بسیار دیر است. همین حالا شما عزیزان باید دست به قلم شوید حتمأ ابتدا لطف خدا و بعد نتیجه زحمات خودتان در آن سالها و چشم منتظر شهیدانمان به شما یاری خواهند کرد. این مطالب رای برای دوستداران ای فرهنگ بنویسید ....
دانشجو
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۰۹:۳۵ - ۱۳۹۳/۰۱/۲۳
1
1
رزمندگان و یادگاران دوران دفاع مقدس باید به ثبت اندوخته‌های خویش اهتمام ورزند و این زمینه‌ای برای آگاهی نسل جوان از این دوران است، این امر موجب انتقال معارف دفاع مقدس به‌خوبی و به‌طور مناسب به نسل جوان خواهد بود. انتقال تجربیات یادگاران دوران دفاع مقدس به جوانان موجب ترویج فرهنگ ایثار در جامعه می‌شود. امروز با وجود ماهواره، اینترنت و سایر فناوری‌های روز دنیا، نیازی به جنگ سخت نداریم و دشمن به‌راحتی می‌تواند با استفاده از این تجهیزات نیازهای خود در مورد انحراف فکری جوانان را برآورده سازد و بهره گیری از ظرفیت‌های یاد شده سدی در برابر انحرافات است.
سعید
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۰۸:۱۷ - ۱۳۹۳/۰۱/۲۳
1
1
ای کاش از نحوه آموزش بچه ها می نوشتید ببینم در کجا تخصص اعزام به جبهه را یاد می گرفتند
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۰۲:۲۱ - ۱۳۹۳/۰۱/۲۱
1
0
ای کاش در باره نقش ازنا در دفاع مقدس مطالب جامع و تخصصی توسط پیشکسوتان نوشته شود و آرشیوی جامعی برای آینده تدوین شود
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۰۱:۱۶ - ۱۳۹۳/۰۱/۱۶
1
1
کاش عکس های بیشتری را می گذاشتید
بابک حیدری
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۰۹:۳۱ - ۱۳۹۳/۰۱/۰۵
1
1
دیروزها یادش بخیر !
حمید ذلقی
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۰۹:۲۸ - ۱۳۹۳/۰۱/۰۵
1
0
ما سینه زدیم و بی صدا باریدند / از هر چه که دم زدیم ، آنها دیدند ما مدعیان در صف اول بودیم / از آخر مجلس شهدا را چیدند
نگاه بصیر
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۱:۳۲ - ۱۳۹۳/۰۱/۰۲
1
1
شهدا و جانبازان و رزمندگان جنگ مظهر اوج و عظمت این انقلاب و نظام و ضامن دوام و بقای کشورند ، اگر دولتمردان را لایق و شایسته باشند باید تصاویر چنین انسانهای والایی را در رسانه برا عبرت و شارژ معنوی همیشه نصب نمایند / چرا که مجد و عظمت و عجز اجانب مرهون این عزیزان است و نه در شکم گنده گان و تن تاکیان و کرم ببکیان.... رزمنده خدایت حافظ که وجود امثالمان از برکت شما است
زهره توکلی
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۰۹:۱۰ - ۱۳۹۲/۱۲/۲۸
1
1
چرا امروز با این همه امکانات رنگارنگ و مادیات زیاد مثل زمان جنگ لذت نمی بریم علت چیست !!!
برادر یک شهید
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۰۸:۳۷ - ۱۳۹۲/۱۲/۲۷
1
2
یاد زمان جنگ بخیر باد جنگ بود ، اما همه از حال هم خبر داشتن جنگ بود ، اما همه به فکر هم بودن جنگ بود ، اما زندگی بود جنگ بود ، شهید بود ، جانباز بود ، اما اینا مایه غرور و شادی بودن، مایه مباهات بودن(یاد داداشی که هرگز ندیدم اما زیاد ازش شندیم بخیر) جنگ بود ، زندگی بود ، مرگ نبود ، شادی بود... اما الان چی؟! جنگ نیست ، اما همه از حال هم بی خبرن جنگ نیست ، اما همه به فکر خودشونن جنگ نیست ، اما جانبازی هست که به چشم سربار بهش نگاه میکنن جنگ نیست ، شهید نیست اما زندگی هم نیست جنگ نیست ، اما غم هست
رزمنده دیروز و شرمنده امروز
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۰۸:۳۴ - ۱۳۹۲/۱۲/۲۷
1
2
خوشا روزی که گرم جنگ بودیم میان رنگ ها بی رنگ بودیم دل هر کس شهادت را طلب داشت حدیث عشق و مستی را به لب داشت خوشا تنهایی شب های سنگر که دل بود و تمنا بود و دلبر
سید تقی میر محمدی
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۰۲:۲۳ - ۱۳۹۲/۱۲/۲۶
1
1
اجرتان با شهدا چه خوب است که بچه های شهرستان ازنا یک سایتی طراحی کنند و کلیه افرادی که تصاویری از دوران دفاع مقدس و موقع اعزام نیرو از شهر ازنا یا از خود ویا با همسنگرانشان در جبهه و یا حتی پشت جبهه و در شهر دارند ثبت نمایند هم باعث می شود که به مرور زمان از بین نرود و برای همیشه باقی بماند و افرادی هم که نیاز به این تصاویر دارند بهرمند شوند .
مرتضی پارسایی - الیگودرز
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۰۵:۰۱ - ۱۳۹۲/۱۲/۲۵
1
2
گرمرد رهی میان خون بایدرفت ازپای فتاده سرنگون بایدرفت یاد مردان عزت وشرف و سکوت ، بخیر باد
سید حمید موسوی تهران
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۰۵:۰۰ - ۱۳۹۲/۱۲/۲۵
1
2
شادی ارواح طیبه شهدایی که از این دنیا جز پلاک و چفیه ای نداشتند.... و آنها را هم گذاشتند و رفتند ... صلوات
محمد رضا مهدوی
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۰۴:۵۸ - ۱۳۹۲/۱۲/۲۵
1
2
گریه های نیمه شب از خوف خدا کجا و خنده های بی خیالی و مستانه امروزی کجا ! - بدن سوراخ سوراخ شده شهیدان کجا و بدن خالکوبی شده و... کجا ! - فریاد یا حسین(ع) از ترس شیمیایی کجا و نعره مستانه از شب نشینی ها کجا ! - تکه تکه شدن بدن شهید به وسیله خمپاره کجا و از پا در آمده توسط هوی و هوس کجا ! - سوز عطش توپ و تانک کجا و گرما و شعله سیگار و دخانیات و... کجا !
اکبر رضایی از تهران
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۲:۵۶ - ۱۳۹۲/۱۲/۲۵
1
1
یاد ایامی که در گلشن صفایی داشتیم یاد آن روز های طلایی با گردان نقیبی بخیر
محمود حجتی
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۲:۵۲ - ۱۳۹۲/۱۲/۲۲
1
2
با سلام و درود به روان پاک شهدا ی جنگ تحمیلی و با خسته نباشید و خدا قوت خدمت نویسنده حاج اقا احمد لک
محمود حجتی
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۰:۰۹ - ۱۳۹۲/۱۲/۲۲
1
2
با خواندن خاطرات دفاع مقدس که لحظات سخت و شیرینی بود ، همراه با همرزمان و دوستان و همکلاسی ها که همگی یادشان بخیر ، بسیار خوشحال شدم . بسیجی گمنام
آیت اله سهروردی
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۰۹:۱۹ - ۱۳۹۲/۱۲/۱۹
1
1
سلام خاطرات کوله پشتی های پر از معرفت بخیر لحظه هایی که خدا نزدیک تر از همیشه بود. دوست عزیز صفدر جان امیدوارم که همیشه کوله بارت پر از نور باشد. کوچکترین عضو مالک اشتر سهروردی
نادر کعبی
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۲:۴۹ - ۱۳۹۲/۱۲/۱۷
1
1
سلام، در قاب نگارش این خاطرات تصویر نوزده سالگی ام را با تمام دوستانی که نام برخی از ایشان را فراموش کرده بودم یک بار دیگر دیدم . دست نگارنده ی مطالب را از دور می بوسم . دست مریزاد بسیجی .
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۰۱:۱۴ - ۱۳۹۲/۱۲/۱۴
2
1
سلام خوب بود من خوزستانی هستم -واقعا خوشحال میشم از خاطرات یاد بشه-بازم ممنون-راستی یکی از همکلاسی های من دوران دانشگاه از شهرستان ازنا بود سال77-شیمی میخوندیم به اسم مجید کوهشاری-
س گمنام
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۰۷:۵۰ - ۱۳۹۲/۱۲/۱۱
2
2
بسیج مدرسه عشق ومکتب شهیدان وشاهدان گمنامی است که نام ونشان درگمنامی گرفته اند. یادباد آن روزگاران یادباد....
امیر
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۰۹:۱۴ - ۱۳۹۲/۱۲/۱۰
0
1
بسیار زیبا بود
پیش به سوی عدالت
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۰۳:۵۸ - ۱۳۹۲/۱۲/۰۵
1
1
ازنارو دست کم نگیر گردان مالک اشتر ایثار از خودش نشان داده الکی که نبوده... نویسندئه محترم بابت این مطلب طولانی واقعا از شما سپاسگذاریم...
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۱:۵۱ - ۱۳۹۲/۱۲/۰۵
0
3
بسیار عالی بود روزهای حماسه را خوب به تصویر کشیدید
باز مانده گردان مالک
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۲:۰۰ - ۱۳۹۲/۱۲/۰۵
0
2
کاش یاد مسولان جنگ ندیده وعافیت طلب بیفتدکه این صندلی هاد حاصل خون چه شهیدان والامقام وایثارگرانی است یادشان بخیر ونامشان جاودانه باد
محمد
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۱:۵۲ - ۱۳۹۲/۱۲/۰۴
0
3
درود برشما نویسنده محترم وسلام بر همه مجاهدان راه عزت وشرف بفرموده شهید چمران شیپور جنگ که صدا درمی ایدمردان از نامردان مشخص میشوند یاد همه دلاوران گردان مالک بخیر
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۰۳:۳۰ - ۱۳۹۲/۱۲/۰۴
0
6
نویسنده محترم خسته نباشی

نام:
ایمیل:
* نظر شمـا: