راوی جانباز 50 درصد صفدر لک(حاج احمد)

چندین سال از روزهاي آتش و خون مي گذرد، روزهايي كه يادآور حماسه بزرگمرداني تاريخ ساز است. امروز ديگر اثري از رژيم بعث عراق نيست و نام صدام تنها در صفحات سياه تاريخ حك شده اما ياد و خاطره دلاورمردان اين مرز و بوم كه عاشقانه در برابر دشمن تا دندان مسلح ايستادند و سرود آزادگي و رشادت سر دادند همواره جاودان خواهد ماند. به مناسبت سالروز عملیات کربلای پنج که مهمترین عملیات اسلام دردوران دفاع مقدس از جهات مختلف است زیرامنجربه دستیابی به دستاوردهای تاکتیکی بزرگی گردید.

کد خبر: ۴۸۳۴
تاریخ انتشار: یکشنبه ۳ آذر ۱۳۹۲ ساعت ۱۸:۳۴

.مقام معظم رهبری : زپاره های دل من شلمچه رنگین است

چندین سال از روزهاي آتش و خون مي گذرد، روزهايي كه يادآور حماسه بزرگمرداني تاريخ ساز است. امروز ديگر اثري از رژيم بعث عراق نيست و نام صدام تنها در صفحات سياه تاريخ حك شده اما ياد و خاطره دلاورمردان اين مرز و بوم كه عاشقانه در برابر دشمن تا دندان مسلح ايستادند و سرود آزادگي و رشادت سر دادند همواره جاودان خواهد ماند.عملیات کربلای پنج که مهمترین عملیات رزمندگان اسلام دردوران دفاع مقدس از جهات مختلف است زیرامنجربه دستیابی به دستاوردهای تاکتیکی بزرگی گردید.

چراکه وقتی دنیا قدرت ایران رادید قطعنامه 598راصادرنمودند  

روغنی در شیشه بینی صاف و روشن ریخته------غافلی بر سر چه آمد کنجد و بادام را

واینک بخشی ازخاطرات آن دوران را اززبان یکی از بازماندگان آن دوران که عملا تعهد و وفاداری خود را در روز گار غربت ارزشها انجام دادند  می شنویم...،بعد از عملیات کربلای 4 کل گردان به  مرخصی  کوتاهی آمد. زمزمه  عملیات بزرگی پیچیده بود حتی بچه هایی که در عملیات کربلای 4 نبودند اینبار راهی شدند ...

ما را به بیمارستان طالقانی خرمشهر که مقر تیپ 57 در سال 65 بود فرستادند گردان حال هوای خاصی پیدا کرده بود  بچه ها برای عملیات لحظه شماری می کردند تا انتقام دوستان شهید بجای مانده در کربلای 4  را بگیرند  شور و اشتیاق عجیبی برای انجام عملیات در بچه ها موج میزد از هر لحاظ آمادگی کامل را داشتیم با توجه به گستردگی عملیات و حجم نیروها از طرف بهداری و تعاون گفتند همه باید  نام و فامیل و شماره پلاک را روی لباس ها و برگه پوتین ، حتی کیسه ماسک شیمیایی  و ... یاداشت نمایند و همه باید پلاک بهمراه داشته باشند.

نهار و شام  چلو مرغ خوردیم چون معمولا قبل از عملیات چلو مرغ میداند  به قول بچه ها پرواز میکنند برای قربانگاه  بالاخره  بعد از مراسم وداع با همسنگران که خیلی ها قرار بود به ستاره های شلمچه به پیوندد در  شب 22/10/65 به همراه  بچه های گردان مالک ازنا در  شب سوم عملیات کربلای 5  آماده حرکت   به طرف خط شلمچه شدیم محمد راجی و علی احمدی از حضور پیرمر دها و نوجوانان منجمله علی اکبر لک جلوگیری نمودند ولی علی اکبر لک انقدر اصرار کرد و به زور سوار لندکروز شد ،   بچه هاشوروشوق خاصی داشتندمثل اینکه دارند به سمت عروسی میروند.تویوتاها بخاطرنگرفتن گرا توسط عراقی ها مجبوربودندکه باچراغ خاموش حرکت کنندبدین منظورگاهی باسرعت داخل چاله ها ودست اندازها می افتادند. من هم مثل تمام بچه هامشغول نوحه سرایی بودم که یک لحظه دیدم زیرچانه ام سوخت به دلیل آن شوروحال اصلا متوجه موضوع نشدم تااینکه روزبعدی شیخ  باقر خوانساری  گفت چرا وجلوپیراهنت خونی شده؟فهمیدم که دیشب درحین حرکت که قنداق اسلحه کف ماشین ونوک اسلحه روبه بالابود با زیر چانه ام برخوردکرده وباعث زخمی شدن آن شده بود بعدازطی مسافتی مابقی راه را با آن همه سلاح و تجهیزات به طرف خط پیاده حرکت کردیم

 

از ابتدای جاده  خرمشهر شلمچه تا سه راهی شهادت انواع گلوله سلاح های دشمن در اطراف ما فرود می آمدند و هر بار بهترین فرزندان لرستان را به درجه شهادت و جانبازی نائل می کرد که قرعه اولین شهید به نام  برادر پاسدار علی اسداللهی مسئول تعاون گردان  رقم خورد فرمانده گردان محمد راجی  نیز همان لحظات اول ورود مجروح شد  .کنارجاده مملو  ازپیکرمطهرشهداونیروهای دشمن بود غرش  انواع واقسام گلوله های توپ خمپاره و...مرتب درحال بارش بود ،  سه راه شهادت قتگاه همه چیز شده بود از لندکروز و بلدوزر و موتور و گرفته تا پیکر بچه های بسیجی که روی زمین آنجا فرش شده بود، درمسیر رسیدن به خط شلمچه عراقی ها از بهترین امکانات پدافندی روز دنیا جهت جلوگیری از نفوذ بسیجها استفاده کرده بودند که یکی از آنها، جلوی کل خاکریزهای بتونی و هلالی شکل هدایت آب ها به عرض چند کیلو متر در طول خاکریز ها بود در درون این آبها  انواع مین ها وسیمای خاردار خورشیدی و ... بود بطورییکه اگر پیاده می رفتی تا گردن در آب و  گل فرو می رفتی و امکان رفتن با قایق نیز بدلیل سیمهای خاردار و مین و گل و لای وجود نداشت جهت  انجام عملیات شب قبل بچه های جهادو مهندسی سپاه اقدام به زدن پل باریکی که فقط یک ستون می توانست حرکت کند ،کرده بودند کنار پل شناور باریک مملو از پیکر مطهر غواصان بود که روی آب کنار پل باریک شناور آرمیده بودند شاید بتوان گفت اینان مظلومترین شهدای کربلای 5 هستند   چرا که ابتدا خط اول  با تلاش و زحمات و تلفات زیاد  توسط همین نیروها شکسته شده بود  اینان اکثرا به امید نیامدن به آب زده بودند  کامیونهای بچه ها جهاد زیر آتش شدید مشغول آوردن خاک جهت احداث جاده تدارکاتی و لودرها نیز در حال تسطیح جاده بودن و هر از ساعتی یکی از لودر ها و یا کامیونها هدف بمباران یا خمپاره و توپ دشمن قرار میگرفت و منهدم می شد  که من  چندین راننده را دیدم که در لودر و یاکامیون در حال وصال به یار بودنند و بعد از خارج نمودن  راننده شهید  ، لودر بعدی ماشین و کامیون را کنار میزد تا در احداث جاده  لحظه ای وقفه ای ایجاد نشود  لند کروزها و آمبولانسها  با بوق و چراغ و آژیر در حال انتقال مجروحین بودند تعدادزیادی خودروی ایرانی و عراقی منهدم شده  کنار جاده پراکنده بودند بر اثر ترکش خوردن لند کروزها در مسیر گاهی ترافیک بوجود می آمد که توسط مهندسی با هر زحمتی خودرو به کنار جاده انتقال می یافت

علرغم وجود آتش سنگین دشمن  ، اکثرا  واهمه نداشتند و  ابراهیم وار در آتش پیش می رفتند تا به سنگرهای عراقی ها که شب قبل توسط نیرو های سپاه گرفته شده بودند رسیدیم.دشمن با کانالهای باریکی که زده بود  سنگر ها را به هم وصل کرده بود  و براحتی می توانست بدون اینکه در تیر راس قرار بگیرد  خودش را در آن سنگر ها جابجا کند    سنگر های دیده بانی طوری طراحی شده بود که تمام  نقطه در معرض دید و تیر بود  در حال درگیری شهید غلامعلی توکلی فرمانده گروهانمان را دیدم که در حال تیمم بود و خود را برای خواندن نماز صبح آماده می کرد. به نوعی خواندن نماز صبح را به بچه ها یادآور ی نمود در همان حال هوا كم كم روشن مي شد. نماز صبح را با تيمم و به يك طرفي كه حدس مي زديم قبله است با پوتين خوانديم . دست و بدنمان هم معلوم نبود پاك باشد به هر حال بعضي از مجروحين را تكاني داده بوديم و . . .  . در آنجا نیز بچه های مهندسی در حال احداث خاکریز بودند در حال حرکت ما بسوی موقیعت جدید ، درحین کندن تنه های تنومند نخلها توسط لودرها شهید محمد قاسمی  اگر مرا در آنی به عقب نکشیده بود تنه عظیم نخل که در حال سقوط بود  مرا نقش بر زمین میکرد  چندین خودروی عراقی منجمله  یک دستگاه جیب فرماندهی سپاه عراق که راه را گم کرده بود هدف قرار گرفته بود و چندین نفر از فرماندهان بعثی با درجه های بالای روی کتف  به درک واصل شده و  داخل  ماشین و اطراف آن افتاده بودند یکی از بچه ها داشت جیب های آنها را بازرسی میکرد گفتم چی میکنی گفت دنبال کارت شنتسایی جهت رتبه و درجه و تیپ و لشکرشان هستم !

     بوی تعفن جنازه های عراقی و بوی باروت در هم آمیخته بود شب تا صبح در حال درگیری با دشمن بعثی بودیم هوا که کاملاروشن شد دور ما پر از اجساد عراقی و پیکر مطهر شهدای بسیجی و پاسدار  بود.

از شدت برخورد گلوله ، خمپاره و تانک هیچ جایی از زمین شلمچه سالم نبود تمام آن سرزمین مثل زمینی بود که با تراکتور شخم زده باشند با این حال بچه ها با ایمان و روحیه ی قوی می جنگیدند.  علی احمدی وشهیدغلامعلی توکلی خیلی اصرارمیکردند که جواددهقان درعملیات شرکت نکند ودرقرارگاه ودربیمارستان طالقانی خرم شهر بماند چون چشم هایش خیلی ضعیف بودودرتاریکی دیدش ضعیف ترمیشدولی خودش اصرارزیادی کرد که باید درعملیات شرکت کندلذامن درحین حرکت نیز میباسیت مواظب اونیزباشم ،  سرمای منطقه خودمان پوست را می سوزاند اما سرمای نصف شب  شلمچه در زمستان به استخوان آدم می زد متاسفانه شب به دلیل شرجی بودن هوا لباس های مادرزیر بادگیرهادرحین راه رفتن براثرعرق کردن خیس میشدندووقتی که مجبوربه توقف درکانال سیمانی و سنگرهای عراقی میشدیم ازشدت سرما  می لرزیدیم ونمیتوانستیم بلندشویم وراه برویم تا گرممان شودچون بلند شدن همان وتیروترکش خوردن همان واقعا سرمایش اشگ آدم را در می آورد

هدف گردان مالک  منطقه  دوعیجی در میان نخلستانهای متراکم  نزدیک بصره بود نیروهای از  لشکر 5 نصر و لشکر قدس گیلان در کنار ما مستقر بودند از مسیر شلیک گلوله های رسام متوجه شدیم که در چپ و راست ما پر عراقی است طبق اطلاع برادران واحد اطلاعات و عملیات لشگر برادران فاضال شیرازی و  داریوش مرادی و حاج کردی  عمده هدف گردان ما بر هم زدن آرایش و نظم آنان بود بدلیل نزدیک بودن  و استفاده و شلیک مرتب  خمپاره 60  مرتب تعدادی شهید و مجروح می شدند  که فرمانده گردان محمد راجی نیز همان لحظه در بر اثر انفجار از ناحیه گردن و پا مجروح شد که آنهارا به عقب انتقال می دادیم

بعدازروشن شدن هوا صبح روز 22/10/65 ابتدا  گروهان یک به فرماندهی رضا اسداللهی  به خط دشمن زد که بعد از دلاوری فراوان اکثرا   اکثرا مجروح و یا به شهادت رسیدندند  چندین بار به خط عراقی ها زدیم. نیروهای بعثی عراق برای جلوگیری از سقوط  خط بصره به شدت می جنگیدند وبا چنگ و دندان در حال دفاع بودندو مرتب در حال پاتک بودند چرا که ما در 12 کیلومتری بصره بودیم . که گاهی این جنگیدن به صورت تن به تن نیز می شد. هر دو طرف فاقد خاکریز و سر پناه لازم بودند تنها جان پناه و سنگر تنه ، نخلها بود ،  لذا گاهی پیشروی می کردیم  و زمانی بر اثر هجوم نیروهای ویژه کماندوهی کلاه سبز  عراقی  به عقب می آمدیم .در این مقاومتها هر لحظه  تعدادی از دوستان نزدیک مثل : رضا اسدالهی ،عقیل عبدالرحیمی ، محمود صوفی ، علی آژ  ، بهزاد احمدي ، ،تقی کریمی  و .... شهید ،درویشعلی سیاهتیری ، مرتضی رضیعی ،  محمد باقری ، علی رجبی، بهرام مرزبان ، منصور قنبری ، مسعود فرخی ، مسعود لک ، احمد علی بنایی ، علی شاه ا... کرمی  ، امیر دهقان و خیلی های دیگر در نزدیکی عراقی ها شهید یا مجروح مي شدندو همان جا می ماندند. فرصتی نبود تا بشود آنها را عقب برد. مجروحان نیز حتی مانده بودند.

 در آن وضعیت خاص مقداري از جيره همراهان را به عنوان صبحانه خورديم. چون زمستان بود خيلي نياز به آب پيدا نكرديم. دستشوئي كردن  بدون آب بود و بعضاً چندش آور. غذا خوردن با آن دستهاي كثيف و خوني و سخت بود ولي عادت كرديم و ديگراحساس بدي نمي كرديم. گاهي اوقات شدت و حجم آتش دشمن كم مي شد.

علرغم شهادت بسیاری از دوستان منجمله رضا اسداللهی که همه بویژه حبیب ا... شفیعی را بشدت ناراحت کرده بود حضور  حاج نوری  فرمانده لشگر در کنار ما خود روحیه بخش بود شاید برخی می پندارند فرمانده یعنی کسیکه آمرانه فرمان می دهد تنبیه میکند  تشویق میکند در کنار ما در حالیکه با صدای مهربانی دستور داد به میان نخلها برویم و تا می توانیم مجروحها را نجات دهیم

  با  حبیب الله شفیعی فرمانده  گردان مالک و  بهمراه تعدادی از دوستان از جمله فرمانده شجاع گروهان شهید غلامعلی توکلی جهت آوردن مجروحین و شهدا به صورت سینه خیز و مخفیانه به محل درگیری ساعت قبل در میان نخلها به  جلو رفتیم  پیکر مطهر رضا اسداللهی علی آز  با لباس فرم سپاه وپیشانی بند یا زهرا  در بین سایر شهدا برجستگی بیشتری داشت عراقی ها که فکر میکردند ما به سراغ مجروحین و شهدا برویم پشت نخلها و داخل کانال کمین زده بودند به کنار پیکر شهید رمضانعلی پارسا ، فرج ا.. اکبری و شهید علی صادقی رسیدیم بعضی از دوستان هنوز نفس میکشیدند به محض نزدیک شدن ما به پیکر مجروحین و شهدا  مورد حمله  چندین کماندوی  عراق واقع  شدیم. از نیروهای همراه ما که جهت نجات دیگر نیروها جلو رفته بودیم تیربه شکم  حاج علی کشاورز (دبیرآموزش و پرورش) و دست طلبه گروهان علیرضا کرمی (برادر شهیدان کرمی) تیر اصابت کرد  و خود  مجروح شدند و فقط توانستم  با سعید اسماعیلی  ، باقر خوانساری ، علی بهمنی  و ... آنها را با مشگلات زیاد در آن شرائط نفس زنان  به عقب انتقال دهیم مجدا با  عقیل مرزبا ن علی احمدی و ... به داخل نخلها رفتیم ،  از دیدن  پیکر های خونین  دوستان بویژه مجروحان که در وسط معرکه بودند  به شدت گریان شده  بودم دیدم حسین شفعیی ( بازنشسته فعلی تیپ 24 بعثت) کنار علی محمد نقیبی  داخل کانل  نشسته بودند  تا  اشگهای مرا دید  گفت  : چرا ناراحتی ما و همین شهدا داریم به نظام و کشور ادای دین میکنیم  معامله با خدا که گریه و غصه ندارد  ،  هیچگونه سنگر و خاکریز و سر پناهی  وجود نداشت جنازه های شهداکه یکی مغزش متلاشی شده بود یکی دل وجگرش بیرون زده بود یکی دوپایش قطع شده بود یکی نصف صورتش رفته بود یکی سر جدا بود یکی  بعضی از شهدا نصف بدنشان کاملا  سوخته بودند و...خاک دیگرمعنا نداشت خاک وخون وگوشت باهم یکی شده بود آتش نبرد چنان شعله ور بود که گویی آشوب قیامت به پا شده است  

یک دست جام باده و یک دست زلف یار                        رقصی چنین میانه میدانم آرزوست

بلندگوهای عراقی نیر مرتب بچه ها را تشویق به اسارت می کردند و سعی در تضعیف روحیه ما را  داشتند هلیکوپتر های عراقی بشدت در حال عملیات و  کوبیدن بهترین بچه های گردان بودند با هر رگبار هلیکوپتر تعدادی به خاک و خون می غلتیتند ولی گردان باز مقاومت میکرد  شهید علی صادقی با آرپی چی هفت تصمیم به زدن یکی از چرخبالها را داشت که ازناحیه  کمر هدف کالبیر چرخبال قرار گرفت و همانجا به شهادت رسید  من نیز پیکریک شهیدخراسانی را از روی تیربارگرینوف برداشتم که به طرف هلیکوپترشلیک کنم دیدم تیربار گیر کرده وگلن گلندش کارنمیکند خواستم باپوتین گلن گلندش راپایین بیاورم که دیدم  گلگدن شکست  دیدم فایده ای ندارد باران خمپاره وتوپ ها مهلت نمیداد حجم آتش وحشتناک بود خودم را به داخل کانال محل آبیاری نخلها کشاندم تا از تیر و ترکشها که مرتب زوزه میکشیدند در امان باشم  تاب وتحمل تعدادی ازنیروهای گردان ازدست رفته بود ولي به هر حال جانشان را بيشتر دوست داشتند  بدین خاطر    تعدادی بدون اجازه فرماندهی به عقب برمی گشتند دشمن نیز  دست و پایش را گم کرده بود  خود حاج نوری از نزدیک  سه گردان ابوذر مالک و شهدا را فرماندهی میکرد دشمن  بشدت نیروهای ما را زیر آتش گرفته بود و واقعا  محشر کبری بود  و بوی دود و خون و باروت به مشام می‌رسید و از همه اطراف این سو و آن سو و داخل  نخلها  صدای ناله زخمی ها  شنیده می‌شد. صدای ناله آنهایی با  بدن‌های زخمی روی زمین افتاده بودند و آن طرف صدای ناله عراقی‌ها که جان می‌دادند و به هلاکت می‌رسیدند. با حضور و دستور حاج نوری که دوشاودش بچه ها بود    وحضورش در کنار ما روحیه بخش بود دوباره در میان نخلها  به خط زدیم که  چندین نفر دیگر شهید و مجروح شدند علی احمدی میگفت سعی کنید دشمن نزدیک شود و بعد شلیک کنید من بشوخی گفتم  پس بفرما با آنها گشتی بگیرم

با دستور حاج نوری به شهید حبیب ا.. شفیعی گفتند مقداری  به عقب برگردیم  هرکسی مجروحی را جهت انتقال به عقب برداشت  اصلا امکان تخلیه شهدا وجود نداشت  در این حین  عقب آمدن دربین کانال آبیاری نخلها  شهید محمد باقری كه بچه خيلي مخلص و باصفايي بود و مرتب درحال خواندن قرآن ذکر بود را دیدم که با جثه ی کوچک و ضعیفش بیسم به دوش در حالی که ترکش به گونه صورتش  اصابت نموده  و در میان چندین شهید ومجروح  افتاده بود به طرفش رفتم  دستم راروی صورت گرمش گذاشتم ودستش رافشار دادم و اصرار کردم او را به عقب ببرم به او گفتم چند روز است به اندازه کافی نخوابیده ای غذا نخورده ای بیا روی کولم تا  تورا به جای امنی ببرم  اما باآن مهربانی همیشگی اش گفت من چیزیم نیست ،مرا ضعف گرفته با کمی استراحت روبراه می شوم به شوخي مي گفتم: شهادت دور سرت مي چرخد و او گفت من كجا و شهادت كجا؟ وقبول نکرد گفتم پس بیسیم چی؟گفت کدش رابهم میزنم  اگر دست عراقی ها بیفتد فایده ای ندارد  اصرارم نتیجه نداد وبعد به مجروحین  اطراف  اشاره کرد و گفت اگر می توانی آنها را ببر هنگامی که بالای سر مجروح در داخل کنال  رفتم  دیدم بردنش فایده ای ندارد دیگری نیز سنگین بود و از توان من خارج در همین لحظه یکی از دوستانم بنام عقیل مرزبان یک مجروح دیگر را روی کول من گذاشت و گفت شما این را ببر تا من مجروحی دیگر را از میان نخل ها بیاورم  لحظات بسیار سختی بود   در آن گلوله باران . بعد از طی مسافتی احساس کردم در میان نخل ها گم شده ام. او را بر زمین گذاشتم وتکیه اش را به نخلی دادم  دیدم ساق پاهایش در حین گذاشتن به زمین دو نیم شده به صورتش نگاه کردم او را شناختم حشمت الله اکبری از بچه های روستای مرزیان بود وی کمک تیربارچی برادر شهیدش عقیل اکبری  بود با او حرف زدم مرا شناخت اما به علت خون زیادی که از او رفته بودچشمانش جایی را نمی دیدید بعد از لحظاتی  بیهوش شد  پیگر  دو تا شهید  را کشیدم گذاشتم کنارش  ، در این حین سر و صدای تعدادی عراقی  با لباس کماندوهی  به سمت ما می آمدند به گوش رسید احتمال دادم الان است که اسیر شویم به همین خاطر چند کارت پایگاه بسیج و مسجد که دارای آرم سپاه بود را در زمین دفن کردم چون می دانستم آنها با پاسداران رفتاری خشن و غیر انسانی دارند. برگشتم دیدم حشمت ا... اکبری نقش بر زمین شده با این توجیه که او شهید شده جهت یافتن مسیر بازگشت مسیرها را ارزیابی کردم و حشمت اکبری را گذاشتم و به عقب آمدم که خوشبختانه بعد از من توسط لشکر  ویژه ی شهدای مشهد به عقب آورده شد و از اهواز به تهران منتقل شد  ، چون لباسهایم خونی شده بود مصطفی بیات امدادگر گردان بطرف من آمد که مرا پانسمان کند گفتم این خون دیگر مجروحین است که روی لباس من ریخته چند دقیقه بعد خود مصطفی بیات بر اثر اصابت ترکش به شهادت رسید    ازهرطرف وهرسوازچپ وراست آتش میبارید و زمین وآسمان رابهم دوخته بود از گردان ما30،40 نفرباقی مانده بود شیخ علی باالفتح با شلیک بازوکا و شعار دادن  سعی درتقویت  روحیه  نیرو هاراداشت مهمات کافی دراختیارنبودمرتضی رنجبررفت که با لندکروزمهمات بیاورد که متاسفانه با  خودرو به داخل رودخانه افتاده بود.

باقی مانده ی بچه هاکنارخاکریز پناه گرفته بودند تصمیم گرفتم بروم مقداری خوراکی و چند عدد کیسه خواب از انطرف پل برای خودم و حاج آقا عبدا... بنیاد ی مسئول فعلی حوزه علیمه بیاورم  حاج گفت نرو گفتم دیشب دیدی چه سرمایی کشیدیم رفتم کیسه خواب و مقداری مواد خوراکی آوردم  ،  بعد از  چند روز هنگام  شب پیک حاج نوری آمد و  به شهیدغلامعلی توکلی گفت فرمانده شماکیست؟غلامعلی توکلی گفت:صفدر اوراپیش حبیب شفیعی ببرمن هم وی را پیش حبیب شفیعی بردم وی به حبیب شفیعی گفت دستوراست که باقی مانده ی بچه های مالک  به خرمشهربرگردندحبیب شفیعی گفت  این تعداد کم بیشتر باقی نمانده همه بر اثر انفجارات و آلودگی منطقه در این چند روز دارای سرگیجه تنگی نفس و شیمیایی و خسته اند حالا که اینجوره مایک ماشین داریم بیا بقیه رانیز باماشین خودتان کمک ما ببریدگفت نه من باید بروم سراغ گردان ابوذر وشهدا  و  به انهانیز اطلاع بدهم از داخل ماشین لند کروز ترکش خورده از کار افتاده  کنار جاده من مقداری جیره و دو عدد کیسه خواب جهت خودم و حاج آقا عبدالله بنیادی( ریس   حوزه علمیه ازنا)آوردم گفت لااقل امشب گرممان شود  که گفتند حرکت کنید لذا کیسه خواب را بدون استفاده جا گذاشتیم

بعد از سه روز بی خوابی و کم غذایی به دستور قرارگاه گردان مالک می بایست به خرمشهر انتقال پیدا کنیم

گرچه اینبار بدون رضا اسداللهی  علی صادقی علی آژ ،  تقی کریمی و  ...  برمی گشتیم و وداع با پیکرهای این دوستان برای همه سخت بود ...  ساعت 12 شب  با تعداد 30نفر باقیمانده نیرو از گردان 300نفری به طرف سه راهی شهادت بدلیل نبودن لندکروز پیاده حرکت نمودیم لند کروزی که متعلق به ستاد لشکر بود تعدادزیادی از بچه های گردان شهدا راسوار نمود که متاسفانه 100 متر جلو تر از ما هدف گلوله خمپاره قرار گرفت و تمامی آنان درمیان  ماشین به طرز رقت انگیزی به  شهادت رسیده بودند هنگام گذر ما بوی خون و باروت درهم آمیخته بود برادر حاج محمد نیکدل و  محمد قاسمی  شهدا را جهت یافتن مجروح احتمالی  کنترل کردند که متاسفانه همگی به شهادت رسیده بودند فقط ظاهرا  بابا  طاهر گودرزی زنده مانده بود که بعدا به پشت جبهه تخلیه شده بود  و جالب که رادیوی همان ماشین سالم و روشن بود ودر آن لحظه خانم  مجری (برنامه راه شب ) برای شنوندگان آرزوی شبی  آرام  و رویایی را داشت  ، و ما مجبور به ترک شهدا و  ادامه راه  ...  من قبلا در کربلای 4 و  والفجر 9و زبیدات شهید و مجروح زیاد  دیده بودم  حتی گاهی مجبور بودم پیش آنها بخوابم ولی هیچکدام مثل کربلای 5 نبود  ، دربین راه کنار جاده مملو از پیکر شهدا و نیروهای عراقی بود  ستون 30 نفره ما در حال حرکت و من وشاید بسیاری ازبچه در حال حرکت بخواب می رفتیم و با هر انفجار نزدیک از خواب بیدار و دو باره به ستون بر می گشتیم گاهی نفر پشتی ازپشت  با گرفتن یقه نفر جلوی را به ستون بر میگرداند ساعت 2صبح بودبچه هااظهارخستگی میکردند دیگر نای حرکت نداشتیم تصمیم گرفتیم داخل سنگرهای خط سوم خودمان بخوابیم علی احمدی و حبیب شفعیی  مارا به 2،3گروه تقسیم کردمن وغلامعلی توکلی محمدقاسمی ،  خیرالله عیوضی ،  علی اکبر لک وجواد دهقان وحسین سگوند یک گروه شدیم با توجه به داشتن گرای جاده توسط عراقی ها تعدادی از افراد باقی مانده نیز شهید و مجروح می شدند که گروه مانیز  بی نصیب نماندو با انفجار شدید چندین متر به هوا پرتاب شدیم بجز من و جواد دهقان همگی در دم به شهادت رسیدند  ضربه ها به قدری ناگهانی و پر قدرت بود که با تکان های شدید نفش زمین شدم . درد ، در تمام وجودم چنگ انداخته بود فکر کردم کمرم به دو نیمه تبدیل شده  اما نمی دانم چرا قادر به آه و ناله نبودم که مجدداً انفجار شدیدی دوباره رخ داد فکر می کردم پایم قطع شده چون قابل حرکت نبود یا شاید قطع نخاع شده ام  تمام بدنم آتش گرفته بودچرا که پیش از 30 الی 40 ترکش به نقاط مختلف بدنم خورده بود   اصلاً متوجه اوضاع پیرامون نبودم. گفتم احتمالا  تا لحظات دیگر به شهادت می رسم   بعداً علی احمدی تعریف می کرد هنگامیکه ساعت سه صبح بالای سر شما رسیدم ، دیدم اکثر گروه شما    به شهادت رسیده اند و شما هم هیج کجای بدنت سالم نبود  گردن و پا و کمر، دستها و سر   شما را که دیدم گفتم شما هم نیز به شهادت رسیده اید و فقط جواد دهقان قدرت تکلم ضعیفی داشت  جواد دهقان گفت حبیب شفعیی خواست سر من را که بشدت خونی شده بود پانسمان کنم گفت من پایایم ترکش خورده  خونهای مال سرم از گردن صفدر روی من پاشیده !. با کمک شهید ایت عبدالرحیمی وشفیعی و قربانی ترک( کارمند تامین اجتمایی) شما را به همراه دیگر شهدا با وانت لند کروز برادر سمیعی ( راننده  خودرو لند کروز جهاد کشاورزی ازنا) به بیمارستان صحرایی واقع در زیرزمین نزدیک خط انتقال دادیم . برادر جانباز محمد  سالاروند ( مسئول فعلی حراست آموزش و پرورش دورد )  تعریف می کرد هنگامیکه لندکروز به بیمارستانی که در زیر زمین جاده ی خرمشهر ساخته بودند رسید من نیز بدلیل مجروحیت آنجا بودم بچه های بهداری  نیروی زمینی شهدا را جهت یافتن مجروحین احتمالی کنترل می کردند بدینوسیله متوجه زنده بودن شما شدند و شما را از میان شهدا جهت درمان جدا کردند  . بعد از درمان و پانسمان سریعا  به بیمارستان گلستان اهواز جهت عمل جراحی گردن و کمراعزام نموده بودندبعداز چند روز که بهوش آمدم دیدم پرستارها بالای سرم ایستاده اند کمروسرم به شدت دردمیکرد گاهی بهوش می آمدم دوباره از هوش می رفتم هر بار فکر میکردم به شهادت رسیده ام  هنگام هوشیاری می دیدم که دیگرمجروحین سروصدامیکردندباحرکت پلک گفتم ناراحت هستم تخت من زیر چراغ های جلوی اتاق سوپروایزربودچون اصلا اتاق ها جانداشتندخیلی چیزهارافراموش کرده بودم متوجه شدم که گردنم راعمل کرده اند و2عدد کیسه شن به علت خوردشدن گردن به جای گردنبندگذاشته بودند چندتایی خواهر که فکرکنم داوطلب بودندکردو غباروخون های دست و سرصورت مارا تمیز میکردند گفتم خدایا من زنده بمانم تا بتوانم دو باره در راه تو بجنگم  ،  ساعت12شب مارا با آمبولانس به فرودگاه اهواز جهت اعزام به سایرشهرهابردندداخل فرودگاه هزاران مجروح بودشاید20تا  کفی  چهار چرخ  کوتاه حمل مجروح که به هم وصل بودند  به طرف هواپیمابردند که اعلام شدوضعیت قرمز است ودوباره مارا به پناهگاه برگرداندندپرستاران مرتب کیسه های خون وسرم راکنترل میکردنند چند ساعت بعد مارا با هواپیما به تهران اعزام نمودند که در فرودگاه ستاد امداد مجروحین جنگ بر اساس نوع مجروحیت  مجروحین را دسته بندی و به بیمارستانها انتقال می نمودند که مرا با آمبولانس به بیمارستان شهدای تجریش تهران اعزام کردند و همان شب دوباره به زیر تیغ جراحی بردند و پایایم را عمل کردند ..  با توجه به اینکه بیمارستان شهدای تجریش در آن موقع دارای امکانات بهتری بود   بعد از عمل جراحی  در حین اتنقال به بخشش از طریق تلفن اتاق با خانواده تماس گرفتم که باعث حرکت اکثر اقوام از ازنا به تهران شد  مدت 2ماه دربیمارستان بودم چون نقاط مختلف بدنم ترکش خورده بود واستخوان های گردنم خوردشده بودمهره های کمرم جابه جاشده بودوپاهایم داخل گچ بودنمیدانستم که بیشتردوستانم شهیدشده اندازدست تعدادی من جمله غلامعلی توکلی وحببیب شفیعی ناراحت بودم که چرااین چندوقت سراغی از من نگرفته اند من باغلامعلی توکلی درزبیدات همسنگربودم دروالفجر9 فرمانده دسته ام بود در کربلای 4 پیک گروهانش بودم به شدت به هم علاقه مند بودیم وقتی به گردان درجفیرپیوستم رضااسدالهی گفت بیا گروهان ما ولی غلامعلی توکلی نذاشت ازدستش خیلی ناراحت بودم که  بعداازطریق سعید  اسماعیلی  وسلمان اسلامی و قربانی ترک فهمیدم که همان لحظه باهمان انفجاربه همراه 8نفردیگربه شهادت رسیده اند بعد از چند ماه بهبودی نسبی متوجه شدم که یکی از بچه های ازنا نیز در اتاق بغلی بستری می باشد  ، نمی توانستم بلند شوم با ویلچر به اتاق همشهری خودم  جهت ملاقات رفتم  دیدم  همان حشمت الله اکبری بچه مرزیان است که در حین عملیات با این توجیه که او  شهید شده او را جا گذاشته بودم با او احوال پرسی نمودم تا صدایم را شنید گفت : دست شما درد نکند که مرا به عقب انتقال دادی فکر  می کرد که من جان او را نجات داده ام . بعد از ظهر همان روز اقوام او  ،  با شیرینی و گل به اطاق محل بستری ما آمدند واز  نفر اول سوال کردند که صفدر لک کدامیک از شما می باشید یکی از مجروحین گفت او که که گردنش بسته می باشد  دور تخت من جمع شدند و از من بخاطر نجات حشمت ا... اکبری  تشکر و قدردانی نمودند و  با خواهش عنوان نمودند با توجه به وضعیت روحی خودش خبر شهادت برادرش را  فعلا  به حشمت نگویید  در حالی که من او را نجات نداده بودم و  واقعاً این طور نبود...،....   

هر روز  ازطرف وزارت خانه ها   ادارات  مساجد بازار و بیشتر  خود مردم بصورت خود جوش دسته به دسته با گل شیرینی ،  نذری ،بسته های حاوی مسواک  خمیر دندان و لباس زیر و  به دیدار جانبازان بستری در بیمارستانها می آمدندوا ما اینکه هروز ملاقات داشتیم  و لی من تمام فکر  پیش بچه ها در خط بود در بیمارستان شهدا تجریش  دوباره  بعد از خارج نمودن چندین ترکش از بدن و پاهایم کمرم  بدلیل خشک شدن و ثابت بودن زانو و مچ  پاهایم  جهت  ادامه درمان ما    را به آسایشگاه ویژه جانبازان نخاعی فرستاند  در آنجا  صدها  جانباز ضایع نخائی  در حال درمان بودند که تعدای نیز مثل همشهری خودم حیدرعلی جعفری و حاج محمد رضایی(معاون سیاسی استاندار) و آذرشب ... از یکسال قبل در آنجا بستری و مشغول درمان روزانه بودند در آنجا نیز یک هم تختی از مجاهدین لشکر 9 بدر  بنام محمد  ابو فاضل داشتم محمد خیلی  خوش تیپ ، نورانی  ،عاطفی  ،خوش اخلاق و با همه مهربان  بود  یکعدد ترکش به پایش اصابت کرده بود که نصف آن داخل پایش بود و نصف دیگر بیرون زده بود  و جهت درمان می بایست دو ماه در آسایشگاه بماند نمی توانست را برود ... نمی دانستم چرا  شبها  با ویلچر اکثر در میان درختان  انبوه بیمارستان  گم می شود و یکبار من نیز با ویلچر او را دیدیم که چگونه عارفانه و عاشقانه نماز می خواند و من مخفیانه به دیدن نماز خواندن او می نشستم چرا که مرا به یاد محمد باقری می انداخت 

بعد از بهبودی نسبی نزدیک عید  با آمبولانس  ستاد امداد مجروحین جنگ بعد از دو  ماه  به ازنا باز گشتم در حال حرکت از خیابانهای تهران  زنگی مردم  که با خیال  راحت با آسایش و امنیت کامل در حال زندگی بودند برایم جالب بود  به شهر ازنا رسیدیم  علاوه بر  بچه های سپاه و  پایگاه با شهید اسماعیل علی آبادی و عبدالرضا مرزبان مرتب ملاقاتی می آمد بچه های پایگاه خیلی لطف میکردند   مرحوم محمد علی قنبری و عبدالرضا مرزبان  گفتند دوباره بیا پایگاه  بعد از چند روز که سرم خلوت شد به گلزار رفتم دیدم اکثر دوستان به شهادت رسیده اند سر مزار توکلی و علی اکبر لک به یاد شوخیها ،  ناراحتیها ، صحبگاها و تقسیم غذا ، وداع آخر و آن لحظات زیبای افتادم  ... گفتم لااقل چرا بخواب ما سری نزدید با این همه مشگلات درمانی و ...   دوست دارم دوباره آن لحظات سراسر  معنوی دوباره تکرار شود  آیا میشود ؟

این روزها که سخت احساس از کار افتادگی ، خستگی و تنهایی می کنم، با نگاه به خاطرات آن سالها  دوری و فراق دوستان روحم را بیش از پیش می آزارد!

ایام خوش آن بود که با دوست بسر شد               باقی همه بی فایده و دربدری بود

جانباز 50 درصد صفدرلک (حاج احمد) کارمند بنیاد شهید ازنا 

منبع خبر: ازناخبر

مطالب مرتبط:
برچسب ها: ازنا کربلا جنگ 
برای دریافت جدیدترین بسته اخبار روز اینجا کلیک کنید   
نظرات بینندگان
غیر قابل انتشار: 0
انتشار یافته: 14
عزيز محمد
|
|
۰۲:۴۳ - ۱۳۹۴/۱۲/۰۴
0
0
من هم جزء يكي از آن حدود سي نفر نيرو بودم كه لباسم خوني بود اما كوچترين تير وتركش به من اصابت نكرد كه سالم برگشتيم در اثر خستگي آرزو مي كرديم شهيد بشويم ولي اين همه را ه را دوباره پياده به عقب بر نگرديم من هم امروز ايام فاطميه هست دلم براي شهدا ، جبهه و جنگ تنگ شده داشتم عكسهاي گردان مالك اشتر را جستجو مي كردم تا با ديدن عكس همرزمان شايد مرحمي براي دل مجروح ما باشد . شنيدن كي بود مانند ديدن از خاطرات برادر عزيز تشكر مي كنم كه يك بار ديگر صحنه عمليات كر بلاي 5 را از جلوي نظرم عبور داد
غلامعلي لك
|
Iran, Islamic Republic of
|
۰۹:۴۴ - ۱۳۹۴/۰۴/۲۰
0
0
ازاين كه كساني هستند اين خاطرات را براي نسل جديد بيان مي كنند احساس خوشحالي ميكنم باشد كه ادامه دهنده راه شهدا باشيم
س گمنام
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۰۴:۲۲ - ۱۳۹۲/۱۱/۱۱
0
2
یاد بادآن روزگاران یادباد.........
همرزم حاج احمد،سیدرضا
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۰۴:۱۹ - ۱۳۹۲/۱۱/۱۱
0
1
پندارما این است که ماماندیم وشهدا رفته اند ولی درواقع شهدا جاوید ماندند وزمان مارا با خود برده است.شهیدآوینی درمسجدی نوشته بود: (برای شادی روح شهدا گناه نکنیم صلوات رابعدا میتوان فرستاد.) به امیدیادنامه های بیشتر برای شهدای عزیز.التماس دعا
منصور م
|
|
۰۹:۲۸ - ۱۳۹۲/۱۰/۲۵
0
1
یاد ان روز که بسیجی میشدیم شمع بزم هر دو گیتی می شدیم یاد آن روزها که در خمپاره جمع می کردیم پاره پاره ها با دیدن عکس شهید حبیب الله شفیعی باد اولین سفر با این عزیز بعد از عملیات حاج عمرانکه به پابوس امام رضا شرفییاب شدیم و بیاد کربلای 5 و همسنگران شهیدمان علی اکبر اسلامی ابوالقاسم باقری و بسیاری از بچه هایی که خالصانه دفاع کردند و به معبود رسیدند و ما مانده ایم با کوله باری از گناه و حسرت روزهایی که از دست داده ایم افتادم
فاطمه
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۲:۵۹ - ۱۳۹۲/۱۰/۲۳
0
1
. چه سروده قشنگی دارد این محمدحسین جعفریان عزیز… «دیشب از چشمم بسیجی می‌چکید، از تمام شب «دوعیجی» می‌چکید؛ باز باران شهیدان بود و من، باز شب ‌های «مریوان» بود و من؛ دست ‌هایم باز تا آهنج رفت، تا غروب «کربلای پنج» رفت؛ یادهای رفته دیشب هست شد، شعرم از جامی اثیری مست شد؛ تا به اقیانوس ‌های دور دست، هم‌ چنان رودی که می ‌پیوست شد؛ مثنوی در شیشه مجنون نشست، آن ‌قدر نوشید تا بدمست شد؛ اولین مصرع چو بر کاغذ دوید، آسمان در پیش رویم دست شد».
ابوذر رضایی
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۰۱:۴۳ - ۱۳۹۲/۱۰/۱۶
0
1
شلمچه خلاصه عشق است و قطعه ای از بهشت ، شلمچه ، آینه ایست که تمام جبهه با خاکهای سرخش در آن می درخشد. و دریچه آسمانی است که از آن بوی رشادت و عطر دلنواز شهادت میوزد. شلمچه تندیس زیبای عشق است که در میدان ایثار قد کشیده است . شلمچه شهر شهود و شهادت است . شلمچه بازار است ، بازار عشقبازی و جانبازی ، شلمچه تابلو است تابلوی حماسه و عرفان که بر تارک تاریخ ایران اسلامی می درخشد. جایگاه اهل زیارت است نه اهل زر ، زیارتگاه دلدادگانی که خود زائرانی بودند که در نیمه راه سفر عاشقی پرپر شدند و به مولای عشق پیوستند و زیباترین حدیث بندگی را با بندبند وجودشان و با قطره قطره خونشان نوشتند.
سید اکرم موسوی
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۰۱:۴۲ - ۱۳۹۲/۱۰/۱۶
0
1
شور شلمچه می زند این دل بیقرار من عقده گشا نمی شود سینه انتظار من شلمچه! بیصدا شدی؟! مگر تو خاکِ مُرده ای؟! به سوی عاشقــان حـق ، چـرا مـرا نَبُرده ای ؟
امیر علی
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۰۱:۳۶ - ۱۳۹۲/۱۰/۱۶
0
1
خدا می داند اگر پیام شهدا و حماسه های انها را به پشت جبهه منتقل نکنیم گنه کاریم . . .
مهردا
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۰۱:۳۱ - ۱۳۹۲/۱۰/۱۶
0
0
به یاد شهدای گردان مالک اشتر در کربلای 5 استخـوانها به شهر برگردیـد ، دلمان عطـر خاک می خـواهد آسمـان هم بـرای دیدن خـود ، تکـه ای از پـلاک می خـواهـد استخوانها کمی هوا ابریست ، چه بگو یم شما که می دانید گفتن از بالهای خون آلود ، سینه ای چاک چاک می خـواهد ماه هـر شب از التهاب زمین، به خـودش از حریق می پیچد اینطـرف هـا که نیستید از شرم ، ماه شاید مغاک می خواهد من از روزهـا دلم خون است ، تو کجایی که عشق بنویسی؟ شاید اصلا سرودن از تو و عشق ، قلمی دردناک می خواهد قـاب عکست به سینه دیوار ، چشمهایت هـوای رفتن داشت تـو و انگشت های نا آرام ... دستهایی که سـاک می خواهد روی دستـان شهر می پیچید ، عـطرتـان در مشام گنجشکان بین این روزهای مصنوعی ، کوچه هـا عطر تاک می خواهد
جواد
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۲:۴۴ - ۱۳۹۲/۱۰/۱۶
0
0
مقام معظم رهبری می فرمایند شلمچه قعطه ای از بهشت است که ملائک الهی به آن تقرب می جویند - خوشا بحال شهدا شلمچه و کربلای 5 - ای کاش ما هم قدر دان شهدا باشیم
هیودی - جانباز
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۲:۴۲ - ۱۳۹۲/۱۰/۱۶
0
0
ای کاش سپاه در کنار یادواره شهدا از بازماندگان عملیات کربلای 5 نیز بنوعی تجلیل بعمل می آورد لااقل با یک گردهمایی جانبازان و رزمندگان آن حماسه بزرگ یاد و خاطره کربلی 5 را گرامی میداشت
فرخی
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۲:۳۹ - ۱۳۹۲/۱۰/۱۶
0
0
از نوشتن این خاطره لذت بردم چرا که خودمدر این عملیات حضور داشتم یاد و خاره شهید حبیب الله شفیعی فرمانده گردان و سه فرمانده گروهانش شهید توکلی ، نجفی، و اسداللهی و 40 شهید دیگر این عملیات را گرامی میدارم
حسن گرجی
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۰۴:۰۰ - ۱۳۹۲/۰۹/۲۸
0
1
فیض بردیم از این خاطرات معنوی و پربار دورود به روح پاک شهدای گردان مالک اشتر و لشگر 57 ابوالفضل(ع) لرستان و شهدای جنگ تحمیلی

نام:
ایمیل:
* نظر شمـا: